#سکانس_عاشقانه_پارت_127
با حرص لبم رو به دندون گرفتم عوضی میدونست دقیقا کجارو بکوبه.. نفسمو پر حرص بیرون فرستادم _ باشه میام باهات.. یه ساعت دیگه منتظرم فعلا.
قبل از اینکه چیزي بگه تماس رو قطع کردم!..
هر ثانیه ساعت رو نگاه میکردم ... نگران بودم از رفتار دایی می ترسیدم یه بلایی سرش بیاره ..!
خاك تو سرم که هر کیو دیدم عر زدم گفتم شوهرم دوستم نداره ..یه ذره عزت نفس واسه خودم نذاشتم ..دوست نداره که نداره بدرك که نداره لیاقتت رو نداره!..
عجیب درگیر خودخوري بودم که با زنگ آیفون از جا پریدم ..!
نیم نگاهی به مامان و دایی انداختم.. از جا بلند شدم و هول شده گفتم:
_ میرم در و باز کنم!..
با قدم هاي تند به سمت در سالن میرفتم .
_ میري استقبالش؟ حتما باید جلوت زن عقد کنه که دست از احمق بازیات برداري؟
سرجا میخکوب شده به عقب چرخیدم .. به صورت پر از خشم دایی چشم دوختم.. من نمیخواستم برم استقبالش فقط میخواستم بهش بگم مثل آدم رفتار کنه!..
با سري زیر افتاده به سمت آیفون رفتم و در و باز کردم!..
با فاصله از دایی و مامان روي کاناپه نشستم.
نگاهمو به در سالن دوختم و گفتم:
_ آخه وقتی همه اینجا نشستیم چطوري روش بشه بیاد داخل؟ لباشو محکم روي هم فشار داد زیر لب چیزي گفت و کلافه گفت:
romangram.com | @romangram_com