#سکانس_عاشقانه_پارت_125
_ امروز دست یه دخترو گرفت زل زد تو چشمام گفت عشقمه تو برو طبقه بالا زندگی کن تا وقتی از زندگیم پرت میشی بیرون..!
دماغم رو بالا کشیدم و به دایی نگاه کردم که با خنده رو به مامان گفت:
_ رفتم دنبال دخترت به جاي که بیاد جلو ملت منو بغل کرده عر میزنه دوساعته سر پا وایسادم اینو بغل کردم هی میخواستم دوتا بزنم زیر گوشش بگم خسته شدم نمیشد ..!
مامان سینی چایی رو جلوي دایی گرفت نیم نگاهی به منم انداخت و گفت:
_ نیلی و سام چرا نیومدن داداش؟ شونه اي بالا انداخت و گفت:
_ میان سام درگیر دانشگاهه دو هفته دیگه میان ...!
به من که غمبرك زده بودم نیم نگاهی انداخت و گفت:
_ زنگ بزن بیاد ..!
با تعجب نگاهش کردم که اخماشو درهم کشید و گفت:
_ زنگ بزن شوهرت بیاد ..!
شوکه زمزمه کردم:
_ دایی ..!
با لحن جدي و محکمی گفت:
_ منتظرم!..
romangram.com | @romangram_com