#سکانس_عاشقانه_پارت_124
انقدر غرق افکارم بودم که نفهمیدم ساعت چطوري گذشت با صداي گوشیم به خودم اومدم... متعجب به اطراف نگاه کردم اینجا کجا بود؟
به صفحه گوشیم نگاهی انداختم و تماس رو برقرار کردم:
_ کـجــایــی بـــهار؟
با صداي دایی که تو گوشم پیچید با بغض نالیدم :
_ دایی!
دستاش دور تن لرزونم پیچیده شد و محکم بغلم کرد و کنار گوشم گفت:
_ اینجا چیکار میکنی عمر من؟
سرم رو تو سینه اش فرو کردم و با هق هق نالیدم :
_ دارم خفه میشم دایی دارم نابود میشم .. این چه سرنوشتیه من چه گناهی کردم که باید علاقه یه طرفه ام رو تو دلم خفه نگه دارم!..
دستشو نوازش وار روي کمرم کشید و بدون توجه به مردمی که متعجب نگاهمون میکردن محکم تر بغلم کرد...
وقتی بهم زنگ زد طاقت نیاوردم و آدرسو دادم تا بیاد میدونستم خسته اس اما شدیدا به یه اغوش مردونه احتیاج داشتم که گریه کنم!...
_ کاش بابا بود ..کاش بود حرف میزدم... کاش بود دلداریم میداد چرا من بابام نیست چرا من؟ منکه هیچی تو این دنیا نداشتم که اونم ازم گرفت میدونست جونم پدرمه میدونست زندگیم به نفساش بنده گرفتش.. بخدا اگه بابا بود نمیذاشت با این پسره ازدواج کنم ... دایی حسرت یه بار دیدنش به دلم مونده .. روزي که پزشکی قبول شدم خوشحال نبودم ..دق کرده بودم بابا نبود بپرم بغلش نبود بغلم کنه نبود با افتخار سرشو بالابگیره بگه دخترم پزشکی میخونه ..!
بابا رفت، سوختم تحمل کردم اما خیلی طول نکشید یکی پیدا شد که عاشقش شدم ...گفت دوستت دارم باور کردم ..اما صبح عروسیم گفت فقط به اجبار مادرم باهات ازدواج کردم من دوست ندارم!..
سرم رو بالا آوردم به چشماي نگرانش زل زدم و ادامه دادم:
romangram.com | @romangram_com