#سکانس_عاشقانه_پارت_123
بلند زدم زیر خنده و محکم به عقب هلش دادم در حالی که خنده زورکیمو به رخش میکشیدم گفتم:
_ آره بیا خاموشم کن که از تب عشقت آتیش گرفتم!...
مکثی کردم و با لحن جدي گفتم:
_ این 8 ماه نمیخوام ریختت و ببینم هم تو و هم اون استفراغ خانم حتی واسه یک ثانیه پس سعی کن دیگه جلوم قد علم نکنین که مجبور میشم کاري که دلم نمیخواد و انجام بدم اون موقع دیگه آبروي که باهاش تهدیدم میکنی برام مهم نیست ...!
در ماشین رو باز کردم و بدون اینکه دیگه نگاهش کنم حرکت کردم!..
تند تند نفس عمیق کشیدم و نم اشکی که سعی داشت صورتم رو خیس کنه پس زدم.. چقدر خودمو کنترل کردم وا ندم.. چقدر خون خودمو خوردم که نزنم زیر گریه که با حسرت به دختره نگاه نکنم!..
چقدر کثیفی امیرعلی چقدر تو لجنی..!
دل و دماغ بیمارستان رفتن رو دیگه نداشتم.. دلمم نمیخواست برگردم خونه با این قیافه زرد شده ام و چشماي قرمزم مامان میفهمید یه اتفاقی افتاده.. دیگه نمیخوام بیشتر از این براش تعریف کنم!...
گوشه خیابون پارك کردم و پیاده شدم!...
دلم میخواست یکم قدم بزنم حال و هوام عوض شه!..
سرم رو پایین انداختم و بی هدف مسیري که نمیدونستم به کجا میرسه رو طی میکردم ..!
تصویر دستاي قفل شده اشون تنها چیزي بود که مثل پتک تو سرم میخورد
تلاشم براي گریه نکردن بی فایده بود بالاخره بغضم شکست و صورتم رو خیس کرد!..
دیدم تار شده بود و نمیدونستم کجا دارم میرم ..!
romangram.com | @romangram_com