#سکانس_عاشقانه_پارت_121
ناخنام رو کف دستم فشار دادم و داخل خونه شدم!..
چشم چرخوندم که با دیدن دختري که روي کاناپه نشسته بود یکه خوردم!..
متعجب سر جا خشکم زده بود که دست امیرعلی پشت کمرم نشست و به همراه خودش جلو کشیدم ..!
به یک قدمی دختره رسیدیم که از جا بلند شد!..
لبخند نه چندان دوستانه اي بهم زد که امیرعلی رو کرد بهش گفت:
_ نفس جان تو که بهار رو میشناسی نیاز به معرفی نیست ..
نگاهشو بهم دوخت و در حالی که دستش دور دست نفس پیچیده میشد ادامه داد:
_ اینم نفس عشق زندگی من!..
از این همه وقاحت داشت حالم بهم میخورد چقدر یه آدم میتونه کثیف باشه ..اون میدونه من دوسش دارم زل میزنه تو چشمام میگه عشق زندگی من؟!
مگه قول نداده بود تا طلاق دوربر هیچ دختري نره!..
آب دهنم رو قورت دادم و با تشر گفتم:
_ خب منو این همه راه کشوندي اینجا که همینو بهم معرفی کنی؟ با تعجب به صورت خونسردم نگاه کرد و گفت:
_ نه میخوام باهات حرف بزنم!..
نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com