#سکانس_عاشقانه_پارت_119


مامان رو محکم بغل کردم و با خوشحالی گفتم:

_ به دایی میگم حال امیرعلی رو بگیره..!

قیافو جمع کرد و با حرص گفت:

_ بهار تو رو خدا نیومده حال داداشمو نگیر میخواي با اون الدنگ سر جنگ بندازیش؟

٨۵

باورم نمیشد مامان امیرعلی رو الدنگ صدا کنه مطمئن بودم انقدر از چشمش افتاده که دیگه مثل قبل براش احترام قائل نیست ... مامان ظاهرش رو خوب نشون میداد اما یقین داشتم که دلش واسه سرنوشت تنها دخترش عجیب خونه!..

تیکه اي از پیتزا رو تو دهنم گذاشتم و رو به مامان گفتم:

_ فردا اول صبح میرم خونه ببینم چیکارم داره... نمیدونم چجوري خودشو از شیراز رسوند اینجا .. وقتی رسیدیم خونه پشت در سبز شد... خیلی اصرار داشت ببرتم خونه واقعا کنجاوم چه غلطی میخواد بکنه که اینطوري داره التماس میکنه..!

_مامان : جز اینکه دلت رو بشکنه کنه مگه کار دیگه اي بلده؟

نیشخندي زدم و با بی تفاوتی که عجیب این روزا داشت به عشقم غلبه میکرد گفتم:

_ دیگه برام مهم نیست مامان... من به این باور رسیدم که با امیرعلی خوشبخت نمیشم من فقط به روز طلاق فکر میکنم.. روزي که از قید و بندش خلاص بشم!...

با بهار گفتناي مامان از خواب بیدار شدم.. با چشماي نیمه بازم به ساعت چشم دوختم.. ساعت هفت باید میرفتم خونه از اونجا هم سري به بیمارستان میزدم تا باز شروع به کار کنم!..

صورتم رو با حوله خشک کردم و به سمت کمد لباسم رفتم ...سریع آماده شدم و پایین رفتم!..

رو به مامان که مشغول خوردن صبحانه بود داد زدم:

romangram.com | @romangram_com