#سکانس_عاشقانه_پارت_118
اونی که پاچه میگیره خودتی و هفت جدت این یک ، دو...خسته ام حوصلتو ندارم . سه.. الان حالم بده تو رو هم که میبینم بدتر دل و رودم قاطی میشه نه به گوشیم زنگ بزن و نه زرت و زرت آیفون روبسوزون خودتم پاره کنی تا فردا نمیام خداحافظ!..
در و محکم بستم و به سمت در سالن راه افتادم!..
همون اول اگه اینطوري میریدي بهش جرات نمیکرد حرف از طلاق و گو خوریایی دیگه اش بزنه!..
حوله کوتاهم رو دور خودم پیچیدم و از حموم بیرون اومدم!..
سر و صداهاي که از پایین میومد نشون میداد مامان برگشته خونه.
نیم تنه اي همراه با شورتک پوشیدم و پایین رفتم..
به مامان که مشغول خورد کردن گوشت بود چشم دوختم و پرسیدم :
_ چی میخواي درست کنی؟ نگاهی بهم انداخت و با لبخند گفت:
_ سفارش دادم بیارن .. دارم اینارو واسه فردا آماده میکنم ..!
متعجب پرسیدم :
_ فردا مگه چه خبره؟
با خوشحالی نگاهم کرد و با ذوق عجیبی گفت:
_ داییت داره برمیگرده ...!
با چشماي گشاد شده نگاهش کردم .. خیلی سال پیش وضع مالی خانواده بابا و مامان چندان خوب نبود تنها دایی بود که با تلاش و کارگري به هر زوري بود به خواسته اش رسید و موفق شد و از ایران رفت!..
romangram.com | @romangram_com