#سکانس_عاشقانه_پارت_117


_ روحی؟ چطوري اینجایی؟ ابروي بالا انداخت و گفت:

_ به توانایی هاي من شک داري؟ به ماشینش اشاره کرد و گفت:

_ بشین بریم خونه!..

_ واجبه الان بیام مگه؟ خسته ام میخوام استراحت کنم برو فردا میام ..!

نوچ کش داري گفت:

_ نمیشه بیا بریم خسته شدم از این بلاتکلیفی ... جمع کن بریم دو ساعت بیشتر طول نمیکشه بعد خودم میرسونمت ..!

نمیخواستم مثل خر گوشامو شل بندازم و افسارمو بدم دستش اخمی کردم با لحن جدي گفتم:

_ گفتم که خسته ام برو فردا بیا ..!

داخل خونه شدم و در مقابل چشماي متعجبش در و بستم!..

آروم به در کوبید که کلافه در و باز کردم و بهش توپیدم :

_ مگه نمیفهمی دارم میگم خسته ام انقدر درك این موضوع برات سخته که هی پا فشاري میکنی؟ ابروهاشو تو هم کشید و شاکی گفت:

_ چته پاچه میگیري چیزي گفتم مگه؟

نیشخندي زدم عجیب سرد بودم دلم میخواست کله اشو انقد به دیوار بکوبم که از گردنش شل شه سرش کنده شه و قل بخوره کنار پاهاش!..

٨۴

romangram.com | @romangram_com