#سکانس_عاشقانه_پارت_116
_ چقدر یه آدم میتونه پررو باشه برگرده تو رو زنش بگه تو امانتی؟ دستمو دور شونه هاش انداختم و گفتم:
_ ارزش نداره مامان من دیگه دلم باهاش سرد شده اون حس و حال اولارو ندارم خودمو جمع و جور کردم انقدر مهم نیست که بخاطرش خودتو ناراحت کنی..!
_ میخواي برگردي باز؟
_ چاره اي نیست مامان حوصله بحث و تنش ندارم این هشت ماه رو بی سر و صدا میگذرونم دیگه نمیخوام سر مسائل بیخودي حساسیت نشون بدم ... اگه بچه بازیاي شمالم نمیکردم و حرفاشو به پشمام میگرفتم دوماه از کارم عقب نمی افتادم!..
سوار ماشین شدیم و به سمت خونه حرکت کردیم ..انقدر خسته و بی حال بودم که دلم میخواست چند روز فقط بخوابم!..
سرم رو به پشتی صندلی تکیه داده بودم ..بین خواب و بیداري بودم که ماشین ایستاد..!
نگاهمو به خونه دوختم چقدر دلم براش تنگ شده بود!..
کلیداي خونه رو به سمتم گرفت و گفت:
_ من میخوام برم خرید تا تو یه دوش بگیري و استراحت کنی رسیدم ..!
باشه اي گفتم و از ماشین پیاده شدم!..
با رفتن مامان کلید انداختم در خونه رو باز کنم که دستی روي شونه ام نشست و..
از جا پریدم و به عقب چرخیدم .. با دیدن امیرعلی دستمو روي قلبم گذاشتم و نفس زنان گفتم:
romangram.com | @romangram_com