#سکانس_عاشقانه_پارت_115
باشه اي گفتم و تلفن رو قطع کردم!..
محکم مامان رو بغل کردم و گونه اش رو بوسیدم با خنده نگاهم کرد و گفت:
چقدر دلم برات تنگ شده بود!..
_ منم همینطور دوست داشتم زودتر بیام نمیذاشت مامان جون!..
دستم رو تو دستش گرفت و به سمت ماشین کشیدم و گفت:
_ چه خبرا حالشون خوب بود؟ رفتارشون؟ لبخندي زدم و گفتم:
_ مامان عالی بودن خیلی حس خوبی داشتم بابا بزرگ به خون امیرعلی تشنه اس ماماجون میگفت اگه ببینتش زندش نمیزاره نمیدونی وقتی اینطوري میگفت چقدر حس خوبی داشتم که یکی پشتمه.
_ واقعا خوشحالم که دوستت دارن خوبه که یکی بعد از پدرت هست که دلت بهش گرم باشه ..
مکثی کرد و ادامه داد:
_ ازش خبري نشد؟
سر جا ایستادم که باعث شد مامان هم بایسته به چشماي پر از سوالش خیره شدم و گفتم:
_ اومد شیراز دیشب اومد!..
همه چیز رو مو به مو تعریف کردم به جز اتفاقات داخل اتاق ، فقط حرفاي آخرش رو با سانسور به مامان گفتم...
چشماش از تعجب گرد شده بود و نمیدونست چی بگه ...استغفرللی زیر لب گفت و با حرص گفت:
romangram.com | @romangram_com