#سکانس_عاشقانه_پارت_113
سال دیگه اون میره توي که از بیمارستان اخراج میشی و به فنا میري.
خودتو جمع کن بهار مثل ده سال پیش ..!
دست و صورتم رو شستم و از دستشویی بیرون اومدم!..
پشت میز صبحونه روبروي مامان جون نشستم و پرسیدم :
_ خوب بود دیشب؟
لقمه مربا رو به سمتم گرفت و گفت:
_ بد نبود اما خیلی دیگه خودشونو ول داده بودن اینارو ماه محرم نمیشد از مسجدا جمع کرد حالا نمیدونم چی شده بود دیشب همشون با یه وجب پارچه اومده بودن!..
قلپی از لیوان چاي شیرینم خوردم و گفتم:
_ مامان امیرعلی بهم زنگ زد!..
بدون اینکه به چشماي پر از سوالش نگاهم کنم ادامه دادم:
_ همه چیو برام تعریف کرد انگار این دوماه درگیر بوده اصلا حق طلاق و همچین چیزي نبوده.. گفت من حتی حرفشم پیش نکشیدم ..!
سرم رو آروم بالا گرفتم که گفت:
_ حالا میخواي چیکار کنی؟ میدونی که بابا بزرگت بفهمه برگشته زنده اش نمیزاره..!
از این حمایت لبخندي زدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com