#سکانس_عاشقانه_پارت_109
آروم آروم به سمت در رفتم دستام از استرس میلرزید ... قفل در و به هر زوري شد باز کردم و داخل شدم!..
پشت در ایستادم و نگاهش کردم از ماشین پیاده شد و با قدم هاي بلند به سمت خونه میومد ... چند قدمی نمونده بود که در و محکم به هم کوبیدم .. و داد زدم:
_ خوش بگذره امیرعلی جون برگرد همون گورستونی که این دوماه کپه مرگتو گذاشتی عسلم.
بدون توجه به زنگ زدناي پی در پیش قلپی از لیوان چاي که براي خودم ریخته بودم خوردم!...
هنوز از دیدنش متعجب بودم مگه مامان نگفت رفته اگه رفته پس چجوري اینجاس؟ اگه حق طلاقو داده و قید منو زده چرا اومده شیراز ..؟ چجوري پاشو تو عروسی گذاشته ..؟
سر پر از سوالم رو به کاناپه تکیه دادم ...خدایا چیکار کنم؟
مطمئنم تا قبل از اومدن بابابزرگ و ماماجون میرفت .. خوب میدونست اگه ببینتش زیر دست و پاهاش لهش میکنه و براش مهم نیست کیه طرف!..
تلویزیون رو روشن کردم و صداش رو تا جاي که میتونستم زیاد کردم... صداي آیفون روي مخم بود میترسیدم وسوسه شم و آخرش در و براش باز کنم!..
نیم ساعتی بود که دیگه خبري از زنگ زدناش نبود.. انگار موفق شدم.. نگاهی به ساعت انداختم 12:30 بود دیگه کم کم پیداشون میشد ..!
تلویزیون رو خاموش کردم و به سمت اتاقم راه افتادم.
در اتاق رو بستم و به سمت کمد لباسم رفتم!..
زیپ لباسم رو به هر زوري بود پایین کشیدم و از تنم درش آوردم و مثل توپ مچالش کردم و پرتش کردم وسط اتاق!..
زیر چشمی به خودم تو آیینه نگاه کردم و با هیزي گفتم:
_ عجب عروسکی، من شوهرت بودم یه لقمه ات میکردم ...!
romangram.com | @romangram_com