#سکانس_عاشقانه_پارت_107


بدون توجه به تقلاهام در ماشین و باز کرد و داخل ماشین پرتم کرد!..

روي صورت قرمز شده از عصبانیتم خم شد و آروم گفت:

_ زنگ بزن بهشون بگو شوهرت اومده دنبالت نگرانت نشن!..

یقه اش رو چنگ زدم و داد زدم:

_ من شوهر ندارم تو واسه من غریبه اي میفهمی؟

_ نزار همینجا ثابت کنم شوهر یعنی چی ..!

نیشخندي زدم و با تمسخر گفتم:

_ برات متاسفم که فکر میکنی اثبات شوهر بودنت فقط به دم و دستگاهته البته عجیبم نیست وقتی جلو رفیقات از رابطه با زنت حرف میزنی مشخص میشه چه آدم بی شعور هوس بازي هستی..!

بدون اینکه جوابم رو بده در و بست ماشین رو سریع دور زد و سوار شد!..

چاره اي نداشتم میدونستم آخرش مجبورم میکنه باهاش برم.. شماره مامان بزرگ رو گرفتم و بدون توجه به نگاهاي کنجکاوش به بیرون زل زدم!..

صداي طلبکار مامان جون تو گوشم پیچید :

_ کجایی بهار؟

_ من اصلا حواسم نبود مامانی منو میشناسن با این وضع میدیدنم بد میشد برام!...

_ الان کجا میخواي بري؟

romangram.com | @romangram_com