#سکانس_عاشقانه_پارت_105


انقدر از این حرکتش شوکه شده بودم که هیچ حرکتی نمیکردم و دنبالش کشیده میشدم .. تا به خودم بیام محکم به دیوار کوبیدم و خیمه زد روم!..

با ترس چشمام رو بستم که دستش روي سرشونه لختم کشیده شد.. وحشت زده چشمام رو باز کردم!...

مات و مبهوت به صورتش زل زدم... اینجا چیکار میکرد ... با لباي خشک شده زمزمه کردم:

٧۵

_ امیرعلی ..

دستشو محکم کنار سرم به دیوار کوبید و داد زد:

_ زهرمار و امیرعلی این چه سر وضعیه واسه خودت درست کردي؟ مگه بی کس و کاري که مثل جنده ها لباس پوشیدي اون پدربزرگ بی غیرتت کجاست که نکوبیده تو دهنت؟

بی حرکت به دیوار چسبیده بودم و زل زده بودم به صورت سرخ شده از عصبانیتش ...!

کتش رو از تنش درآورد و تو صورتم پرت کرد:

_ بپوش بریم .. !

کتش رو روي زمین پرت کردم.. پوزخندي زدم و با تن صداي که سعی میکردم نلرزه گفتم:

_ تو چیکاره منی که بخوام به اراجیفت گوش کنم؟ عشق و حالت تموم شد برگشتی فکر کردي باز میتونی رو سرم خراب شی و هر حرفی زدي من بگم چشم؟

چرخیدم برم که دستم به عقب کشیده شد تا به خودم بیام و بخوام از خودم دفاع کنم دندوناش تو قفسه سینه ام فرو رفت... از درد چشمام رو بستم که خودش رو عقب کشید ..!

به چشماي پر از اشکم خیره شد و با رحمی گفت:

romangram.com | @romangram_com