#سکانس_عاشقانه_پارت_104


دودل به چشماي پر از التماسم زل زد .

بعد از مکثی طولانی گفت:

_ باشه ولی باید جلو چشمام باشیا ..!

با ذوق دستامو به هم کوبیدم :

_ چشم ور دل خودتم.

به همراه بابا بزرگ و مامان جون وارد تالار شدیم ... با دیدن وضعیت دخترا طلبکار به مامان جون خیره شدم که گفت:

_ چشم غره نرو توله برو لباستو عوض کن تا ما یه احوال پرسی با آشناها میکنیم..!

سري تکون دادم و به سمت اتاق پرو رفتم!..

لباسام رو تند تند عوض کردم دست دراز کردم شالم رو بردارم که پشیمون شدم همه زیبایی لباسم به بالا تنه اش بودم بپوشونم که چی بشه این همه لخت اونجا کی به من نگاه میکنه؟ بیخیال از اتاق بیرون اومدم!..

از شانس گندم همون لحظه همه لامپارو خاموش کردن که چندتا زوج عقده اي برن وسط عاشقانه برقصن .. با حرص دستمو به دیوار گرفتم و آروم آروم جلو رفتم!...

نمیدونم یهویی پام به چی گیر کرد که تعادلم رو از دست دادم چشمام رو بستم و جیغ خفه اي کشیدم..!

دستی دور کمرم حلقه شد و قبل از اینکه پخش زمین بشم نگهم داشت!..

آروم سرم رو به عقب چرخوندم و..

انقدر تاریک بود که صورتش مشخص نبود اما بوي عطرش عجیب آشنا میزد .. ممنون زیر لبی گفتم و خواستم از حصار دستاش آزاد بشم که بازوم رو گرفت و دنبال خودش کشیدم..!

romangram.com | @romangram_com