#سکانس_عاشقانه_پارت_103
پرید وسط حرفم و با اخم گفت:
_ رو حرفم حرف نزن!..
با چشماي لوچ شده به بابا بزرگ نگاه کردم که شونه اي بالا انداخت و گفت:
_ دروغ نمیگه که باید بیایی واسه روحیه ات هم خوبه مگه نه حاج خانم؟!..
از کل حرف بابا بزرگ مات حاج خانم شدم.. لبم رو به دندون گرفتم و سرم رو چرخوندم .. اکثر مواقع بهم میگفت حاج خانم برخلاف سلیقه بقیه وقتی لفظ حاج خانم رو از زبونش میشنیدم قند تو دلم آب میشد ..!
لعنت بهت امیرعلی ..!
به لباس دکلته کوتاهم تو آیینه چشم دوختم.. واقعا سلیقه مامان جون حرف نداشت.. هر چند دلم نمیخواست به این عروسی برم اما وقتی فکرشو میکنم به این درك میرسم که اون آشغال انقدر ارزش نداره که من شاد بودن رو از خودم دریغ کنم!..
درگیر برانداز کردن خودم بود که در اتاق باز شد.. سرم رو به عقب چرخوندم رو به چهره شاکی مامان جون لبخند زدم و گفتم:
_ خوشگل شدم؟
پا تند کرد و به سمتم اومد نگاه خیره اشو ازم گرفت و گفت:
_ ساپورت بپوش دخترم یه شالم بنداز رو شونه هات.. زن و مرد قاطیه یه بلایی سرت میارن ..!
با قیافه جمع شده بهش زل زدم و غر زدم:
٧۴
_ من که حلقه دستمه.. تازه شما لباساي بقیه رو ببینی به این لباس پوشیده نمیگی لختی .. شال میندازم ولی خدایی با ساپورت خیلی ضایع میشم لباس دیگه اي هم ندارم که!..
romangram.com | @romangram_com