#سکانس_عاشقانه_پارت_102
دستاشو زیر چشماي خیسم کشید و ادامه داد:
_ نزار براش خبر ببرن دختره انقدر عاشقت بوده که چند روز گوشه بیمارستان افتاده... الان هضمش برات سخته ولی روز به روز آسون تر میشه انقدر این درد برات تکراري میشه که فراموشش میکنی یه روز میاد میبینی قلبت واسه نفس دیگه اي داره میزنه ..!
با حرفا و امیداي مامان بزرگ خودم رو جم و جور کردم ..دلم نمیخواست به امیرعلی فکر کنم دیگه برام مرده بود!...
روي کاناپه کنار بابا بزرگ نشسته بودم!..
دستمو روي ریش سفیدش کشیدم و خودمو بیشتر بهش چسبوندم!..
هر چند بابابزرگ رفتارش با مامان خوب نبود اما به قول خودش نور چشمیش بودم.. بغلش بوي بابا رو میداد .. بعداز مرگ بابا اگه زنده بودم بخاطر آغوش آرامش بخشش بود که عجیب بوي بابا رو میداد..!
غرق آغوش آرامش بخشش بودم که با حرف مامان بزرگ سر جا میخکوب شدم:
_ بکش کنار بچه خودتو واسه شوهر من لوس نکن!..
با خجالت خودم رو عقب کشیدم .. ظرف میوه رو جلوم گذاشت و با خنده گفت:
_ میوه ات رو بخور بریم خرید دخترم آخر هفته عروسی اسما دختر اکرم خانمه تو رو هم با خودم میبرم..!
دوست نداشتم تا یه مدت جاي شلوغ برم میخواستم زودتر برگردم خونه و برم سرکارم!..
_ میخوام برگردم ته..
romangram.com | @romangram_com