#سکانس_عاشقانه_پارت_101
_ خب!
_ امیرعلی از ایران رفته ..حق طلاق رو هم بهت داده!..
دستم شل شد و تلفن افتاد.. گیج و منگ به عکسش روي عسلی زل زدم و ناباور سرم رو تکون دادم:
_ یعنی انقدر ازم متنفر بودي؟
نفسم بالا نمیومد انگار دنیا داشت دور سرم میچرخید ..!
پاهام شل شد و روي زمین افتادم و سیاهی مطلق!...
دستمال نم دار رو از روي پیشونیم برداشتم به چشماي نگران مامان جون خیره شدم و با بغض گفتم:
_ رفت ..فکر کردم اگه ازش دور بشم میاد دنبالم.. ولی اون رفت منو پشت سرش گذاشت و رفت!..
دستش روي سرم کشید و با مهربونی گفت:
_ پشیمون میشه ، یه روز پیشمون میشه برمیگرده غصه نخور دخترم تو نباید انقدر ضعیف باشی ..!
_ گفت طلاقم نمیده .. گفت تا آخر عمرت زن منی .. اون نامرد زد زیر همه حرفاش!..
من هیچ وقت شانس نداشتم مامان بزرگ تا به خودم اومدم بابام رفت.. وقتی هم عاشق شدم علاقه ام یه طرفه بود و عشقم رفت!..
دستش رو روي پیشونیم گذاشت و با لبخند تلخی گفت:
_ کی انقدر عاشق شدي دخترکم؟ باورم بشه همون دختر کوچولوم انقدر بزرگ شده که از درد عشق تب کنه و بلرزه؟
romangram.com | @romangram_com