#سکانس_عاشقانه_پارت_100


لب باز کردم مخالفت کنم که پیش دستی کرد و گفت:

_ نمیخواد بهونه بیاري به سال دیگه فکر کن که دیگه نداریش ... نزار شوهرت رو دو دستی تقدیم یکی دیگه کنن..

خودتو جمع کن حقتو بگیر..!



(دوماه بعد)

دو ماه از اومدنم به شیراز میگذشت .. این دوماه هر چی درمورد امیرعلی پرسیدم مامان گفت از اون روز دیگه ازش خبري نشده... درگیر افکارم بودم که در اتاق باز شد. سرم رو بالا گرفتم به چهره دوست داشتینی مامان جون لبخند زدم که با مهربونی گفت:

_ مامانته دخترم!..

از جا بلند شدم و تلفن رو از دستش گرفتم!..

_ جانم مامان!..

_ سلام عزیزم..

صداش می لرزید ، با شک و تردید پرسیدم :

_ چیزي شده مامان؟ نفس عمیقی کشید :

_ پدر و مادر امیرعلی امروز اومدن اینجا..!

لبم رو از استرسی که بهم هجوم آورده بود به دندون گرفتم و با تته پته جواب دادم:

romangram.com | @romangram_com