#سفید_برفی_پارت_282
تارا محکم بغلم کرده بود.
با صدای با نمکی گفتم:
- تار تار ولم کن دیگه، خفه شدم!
محکم بوسیدم و گفت:
- دلمان برایتان تنگ شده بود بانو.
آذر جون هلش داد کنار و گفت:
- بابا بچه رو تموم کردی. بذار منم از این عروس خوشگل یه فیضی ببرم.
آذر جون رو بوسیدم و گفتم:
- کجا می شه لباس هام رو عوض کنم؟
- اتاق من. بدو گلی کلی کار دارم برات، باید کلی کمک کنی.
- چشم اومدم.
سریع رفتم تو اتاق تارا و لباس هام رو عوض کردم. رفتم سمت آشپرخونه، هنوز پام رو توی آشپزخونه نذاشته بودم که صدای تارا باعث شد بدون حرکت بایستم.
- مامان من می ترسم.
- چرا؟
- مامان توهان ده دقیقه پیش زنگ زد گفت گلیا شب اینجا بمونه. وقتی ازش پرسیدم چرا، گفت قراره یه نفر بره اونجا.
- کی؟
- مامان...
- تارا بگو دیگه جون به لبم کردی. کی؟
- آهو.
خون تو رگم یخ بست. آهو تو خونه ی من؟!
چی می شنیدم؟ به خاطر همین توهان نگران بود، آره؟ سریع برگشتم توی اتاق. بغضم رو خوردم و لباس هام رو عوض کردم و سریع اومدم پایین.
داد کشیدم:
romangram.com | @romangram_com