#سفید_برفی_پارت_283


- تارا؟ تارا جان؟

تارا با سرعت از آشپزخونه اومد بیرون و گفت:

- چیه؟ چرا لباس هات رو در نیاوردی؟

- راستش یکی از دوستام تصادف کرده، الان باید برم پیشش.

- الان؟

- آره، حتما باید برم.

- خب حداقل بذار برسونتمت.

- نه عزیزم مرسی، تو کلی کار داری برو به آذر جون کمک کن و از طرف منم ازشون خداحافظی کن.

- آخه...

- خداحافظ.

از خونه زدم بیرون و سریع یه تاکسی گرفتم.

نمی خواستم گریه کنم. اگه آهو تو خونه کنار توهان باشه نشونه ی اینه که توهان مال من نیست و این رو مطمئن بودم.

نفس عمیقی کشیدم و رو به راننده گفتم:

- آقا می شه تندتر برین؟

- چشم خانوم.

ترافیک داشت دیوونم می کرد. می خواستم هرچه زود تر برسم خونه. من دیگه پول نمی خواستم، توهان رو می خواستم. اگه آهو اون جا باشه، من جایی توی اون خونه ندارم. حتی جایی تو دل توهان ندارم! می دونم چه کار می کنم.

بعد از تقریبا یک ساعت رسیدم. سریع کرایه رو دادم و از ماشین پیاده شدم. کلیدم رو در آوردم و بدون این که کوچک ترین صدایی تولید کنم در رو باز کردم و رفتم تو خونه. دم در خشکم زد. می دونستم این طوری می شه!

کفش های پاشنه بلند مشکی توی جا کفشی بود. پس این جا بود!

در رو باز کردم. صداشون خیلی خوب می اومد.

- امیر من عاشقتم. برای چی من رو از خودت می رونی؟ تو هم من رو دوست داری مگه نه؟

- آهو بس کن! باشه؟ لطفا بس کن. اولا این که اسم من توهانه نه امیر، دوم فرض کن دوستت داشته باشم، من زن دارم می فهمی؟

- تو اون رو دوست نداری، تو من رو دوست داری. من این رو از چشمات می فهمم. تو نمی تونی به خاطر اون دختره ی خیابونی...

- درست حرف بزن آهو! لقب خودت رو به زن من نده!

romangram.com | @romangram_com