#سفید_برفی_پارت_281
اومد جلوم و موهام رو داد پشت گوشم و گفت:
- یه خانوم زیبا، شیک و موقر!
شالم رو سرم کردم و گفتم:
- ممنون آقای راد.
دوباره چشماش داشت نگران می شد. لبخند روی لبم خشکید.
توهان با لبخند مصنوعی نگاهم کرد و با تته پته گفت:
- گلیا، راستش، راستش یه خواهشی ازت دارم.
- چی؟
- می شه، می شه شب همون جا بمونی؟
- کجا بمونم؟
- پیش تارا.
- آخه چرا؟
- ازت خواهش می کنم قبول کن. لطفا!
بیشتر از قبل ناراحت شدم. توهان داشت یه چیزی رو از من مخفی می کرد. خدا بخیر کنه.
- آخه توهان برای چی؟
- لطفا نپرس و فقط بگو باشه.
- با این که دلم نمی خواد، ولی باشه!
خنده ی عصبی کرد و گفت:
- ممنونم ازت. خیلی خیلی ممنون گلیا.
***
romangram.com | @romangram_com