#سفید_برفی_پارت_280


- آره، معلومه قول می دم. قول قول قول!

- مرسی عزیزم، مرسی.

می خواستم جو رو عوض کنم. نباید می ذاشتم این نگرانی تو چشماش باشه.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

- امروز قراره برم خونه بابایی و آذر جون.

- دوباره مهمونی های زنونه؟

- وا تو از کجا می دونی؟

- ببخشید مثل این که اون جا خونه ی منم هستا. در ضمن خواهر و مادرم رو خوب می شناسم.

با ذوق بچگانه ای گفتم:

- توهان اون پیراهن قرمزی رو که برام خریدی رو بپوشم؟

- نخیر.

- چرا؟

- دیگه چی! همینم مونده بذارم زنم با لباسی که نصف تنشم رو هم نمی گیره بره مهمونی!

- اون جا که فقط خانوما هستن.

- اولا فقط خانوما نیستن و شهریار هم همیشه اون جاست تا کمکشون کنه. دوم بر فرض که خانوما باشن، دلیل نمی شه تو با یه لباس که نیم متر پارچه بیشتر نداره بری اون جا!

- خوب چی بپوشم؟

- مثل یه خانوم خوب و حرف گوش کن یه بلوز شلوار ساده می پوشی می ری.

- چی؟ چی بپوشم؟

- من خوشم نمیاد پشت سر زنم حرف بزنن. فامیل خودم رو هم خوب می شناسم. می دونم یه ذره لباست این ور اون ور باشه یه کاری می کنن بیا و ببین.

- تا چهل و پنج دقیقه ی دیگه باید اون جا باشم.

- برو حاضر شو زنگ می زنم آژانش. ببخشید خودم کار دارم و نمی تونم برسونمت.

با لب لوچه ی آویزون بلند شدم و رفتم سمت اتاق. توهان راست می گفت یه بلوز شلوار ساده بهتر از لباس هایی مثل شهرزاد و آهو بود.

سریع لباسم رو عوض کردم و رفتم پیش توهان. با لبخند رضایت مندی بهم نگاه می کرد.

romangram.com | @romangram_com