#سفید_برفی_پارت_271
- تو بهترین خواهر دنیایی.
***
یک ساعت بود رسیده بودم خونه. روی مبل نشسته بودم و پام رو تند تند تکون می دادم. داشتم به مرز جنون می رسیدم!
زیر لب گفتم:
- توهان، کاری می کنم پشیمون بشی. به خدا می کشمت!
به ساعت خیره شده بودم. پنج دقیقه، ده دقیقه، بیست دقیقه، نیم ساعت، یک ساعت، دو ساعت! دو ساعت و نیم گذشته بود!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- به خدا اگه تا نیم ساعت دیگه نیاد، وسایلم رو جمع می کنم و می رم. ده دقیقه گذشت، دیگه واقعا داشتم نا امید می شدم. پاشدم. می خواستم برم وسایلم و جمع کنم.
با شنیدن صدای نحسش سریع برگشتم:
- سلام.
هرچی نفرت داشتم توی چشمام ریختم و بهش نگاه کردم.
- چیه؟ چرا این طوری نگاه می کنی؟
- جور خاصی نگاه می کنم عزیزم؟
چشماش از تعجب گرد شد. با بهت گفت:
- چی می گی گلیا؟
- می گم بیمارتون حالش بهتره؟ خدا کمکش کرده؟ مگه نه؟
اومد جلوم ایستاد. بازوم رو گرفت و فشار داد و گفت:
- بهت می گم چته؟
دستم رو بلند کردم و محکم کوبوندم توی صورتش.
romangram.com | @romangram_com