#سفید_برفی_پارت_272
داد کشیدم:
- حالم ازت به هم می خوره. که بیمار داشتی، آره؟ حداقل این قدر مرد باش و راستش رو بگو! بگو می خوام برم پیش زن قبلیم! بگو کارش خیلی واجب تر از توی خره که داری از کمر درد به خودت می پیچی!
- از کجا می دونی پیش آهو بودم؟
سرم رو کج کردم و ابروهام رو دادم بالا. داد کشید:
- از کجا می دونی؟
- سر من داد نزن عوضی، از اونجایی می دونم که دو ساعت منتظر بودم تا بیای دنبالم. به گوشیت زنگ زدم که عشق عزیزت جواب داد.
صدام رو نازک کردم و گفتم:
- گلیا جان، توهان امشب خونه نمیاد. نگرانش نشو! خیلی پستی توهان. حداقل بذار من از این خونه برم بیرون بعد اون یکی...
این دفعه نوبت اون بود. دستش رو برد بالا و چشمام رو بستم. هر لحظه انتظار داشتم دستش روی صورتم فرود بیاد اما نه! چشمام رو آروم باز کردم. دستش رو توی هوا مشت کرده بود.
یه دفعه داد کشید:
- اون غلط کرد همراه با تو! آخه بی مغز، تو چی می دونی؟ ها؟ می دونی در حال مرگ بود؟ می دونی اگه یه دقیقه دیر رسیده بودم، زیر دست اون مرتیکه جون می داد؟
با خشم بهش خیره شدم. دوباره ادامه داد:
- تو چی می دونی بچه جون؟ تو هنوز بچه ای، هنوز نفهمیدی معنی خیانت یعنی چی! هنوز نمی دونی دنیای بزرگ ترا چه بدی هایی داره! گلیا سعی نکن وارد این دنیا بشی. دنیایی که توش پر از خیانت و دروغ و نامردیه. می دونی چرا سیامک این کار رو باهام کرد؟ می دونی؟ سر یه دختر بچه ی ده ساله! اون موقع ما سیزده سالمون بود. اون زمان وقتی از مدرسه تعطیل می شدیم، از جلوی یه مدرسه ی دخترونه رد می شدیم. یه دختری رو هر روز سر راهمون می دیدیم. خیلی بانمک بود. من و سیامک باهم قرار گذاشتیم هرکی تونست دل دختر رو ببره، دختره مال اون باشه و اون فرد برتر از نفر دیگست. دختره با من دوست شد. دوست اونطوری که فکر می کنی نه ها، منظور ما از دوستی این بود که یه کم بهمون توجه کن. اون روز که دختره منو انتخاب کرد یه برقی رو تو چشمای سیامک دیدم. یه برقی که اون زمان نفهمیدم منظورش چیه، ولی الان می دونم! سیامک اون روز با خودش عهد کرده بود که حتی اگه یه روز از عمرش باقی مونده، انتقام این موضوع رو از من بگیره. گلیا این فکر باعث شده به روح و روانش آسیب برسه. یکی از دوستام که روانشناسه، گفت اون دچار اختلال روانیه. اون موقعی که من رفتم پیش آهو داشت با کمربند آهو رو کبود می کرد. اگه جلوش رو نگرفته بودم تا الان آهو مرده بود.
کت مشکیش رو از تنش در آورد و پیراهنش رو باز کرد و گفت:
- این زخم رو نگاه کن، کار سیامکه.
زخمش خیلی عمیق بود. دستم رو بی اختیار گذاشتم روی زخمش و گفتم:
- بیا بریم برات ببندمش.
خواستم برم سمت آشپرخونه که یه دفعه دستم رو کشید. افتادم توی بغلش.
سفت بغلم کرد و گفت:
- گوشیم اونجا جا موند. حتما آهو خواسته اذیتت کنه.
- مگه نمی گی حالش خیلی بد بود؟
- چرا، حالش خیلی وحشتناک بود. ولی اون یه بازیگریه که لنگه نداره! در حال مرگم باشه می تونه نشون بده که از یه آدم سالمم سالم تره.
- توی اون حالم نمی خواست دست از سر من برداره؟
romangram.com | @romangram_com