#سفید_برفی_پارت_270
- خبر؟
چشمکی زد و گفت:
- آره دیگه.
- مثلا؟
- با توهان دعوا کردی؟
- نه، تو که ظهر ما رو دیدی، خوب بودیم با هم.
- اینم حرفیه.
- طاها؟
- جان دلم؟
- یه قولی به من می دی؟
- شما جون بخواه.
- قول می دی نرگس رو خوشبخت کنی؟
- گلیا می شه دربارش حرف نزنی؟
- چرا؟ مگه تو همین رو نمی خوای؟ مگه نمی خوای من راضی باشم؟
- آخه خانوم کوچولو، فدای اون مغزت بشم، نرگس حتی قبول نمی کنه من کنارش زندگی کنم چه برسه به این که بخواد با من ازدواج کنه!
- اون تو رو خیلی دوست داره.
- آره اما به عنوان یه دوست، یا شاید یه برادر. احساس دیگه ای در کار نیست.
- نمی دونم، واقعا نمی دونم. طاها، شب عروسی خشایار و نرگس فکر می کردم مجلس رو می ترکونی، ولی وقتی از در اومدی تو، وقتی چشمای قرمزت رو دیدم، وقتی دیدیم بغض کردی داشتم از تعجب می مردم! واقعا برام تعجب آور بود. تو همیشه شاد و خوشحال بودی. اون شب یه دم به تو فکر می کردم. فکر می کردم تویی که همیشه تموم مجلسا رو روی دستت می چرخوندی، تویی که امکان نداشت چشمات از گریه قرمز بشه، اون شب داشتی گریه می کردی!
- گلیا اون شب هم بدترین شب زندگیم بود، هم بهترین. بهترین بود چون می دونستم داداشم سر و سامون گرفته و البته زنی که عاشقشم رو به دست آدم مطمئنی سپردم! بدترین بود چون داشتم دستی دستی عشق زندگیم رو از دست می دادم.
سرم رو بردم جلوی صورتش و آروم گونش رو بوسیدم.
آروم خندید و گفت:
- نکن دختر، حواسم پرت می شه ها!
دستم رو گرفت و گفت:
romangram.com | @romangram_com