#سفید_برفی_پارت_262
دستم رو گذاشتم رو شکمش و گفتم:
- بزرگ شده ها.
آروم خندید. هنوز لباس سیاه تنش بود. با ناراحتی به لباس های خودم نگاه کردم. نتونستم سیاه بپوشم! وقتی سیاه تنم می کردم حالم بد می شد. همش یاد خشایار می افتادم.
نرگس دستم رو گرفت و گفت:
- گلیا؟
- جان دلم؟
زیر لب گفت:
- می دونم نباید الان بهت بگم ولی...
- بگو عزیزم، تو که به من اعتماد داری.
- مسئله سر اعتماد نیست، سر اینه که...
دستاش رو گذاشت روی صورتش و سرش رو تکون داد.
دستم رو گذاشتم دور کمرش و گفتم:
- نرگس جان بگو چی شده، خواهش می کنم!
با نگرانی نگاهم کرد و گفت:
- گلیا می خوام بهت بگم، ولی می ترسم. چون می دونم ممکنه چه عکس العملی نشون بدی!
- بگو نرگس، جون به لبم کردی!
- گلیا، طاها...
- طاها چی؟
آروم زمزمه کرد:
- طاها می خواد بیاد پیش من زندگی کنه.
باورم نمی شد! داشتم تمام تلاشم رو می کردم که طاها رو درک کنم، ولی الان...
- یعنی چی؟
- گلیا من خیلی از تنهایی می ترسم. خودت می دونی از وقتی مامان بابام توی تصادف کشته شدن من فقط تو و طاها و خشایار رو دارم. خشایار که تنهام گذاشت، تو هم که نمی تونی پیشم باشی. من با طاها مخالفت کردم. نمی خوام بیاد و به خاطر من به زحمت بیفته. طاها مثل داداشمه. می دونم اون هم حتما به حساب رفاقتش با خشایار می خواد این همه کمکم کنه، ولی من نمی خوام تو زحمت بیفته.
romangram.com | @romangram_com