#سفید_برفی_پارت_261
نفس عمیق کشیدم و گفتم:
- بریم دنبالشون.
- چشم.
***
جلوی در خونه ایستاده بودیم و توهان رفته بود دم در خونه. بعد از پنج دقیقه طاها اومد دم در و با توهان مردونه دست داد. با دیدن صورت مردونه ی طاها ناخودآگاه لبخند کوچکی زدم. چقدر دلم براش تنگ شده بود! معلوم بود نمی خواد قبول کنه که باهامون بیاد. کاش بگه میایم، دلم می خواست با نرگس حرف بزنم.
بعد از ده دقیقه توهان اومد سوار شد و گفت:
- الان حاضر می شن و میان.
سریع از ماشین پیاده شدم و رفتم صندلی عقب نشستم. طاها جلو می شست خیلی بهتر بود! توهان آینه رو روی صورت من تنظیم کرد و آروم خندید. چشم غره ای بهش رفتم و سرم رو برگردوندم. در خونه باز شد و نرگس و طاها آروم اومدن بیرون. نرگس با کمک طاها کنار من نشست و خودش رفت صندلی جلو نشست.
با دیدن نرگس محکم بغلش کردم و گفتم:
- دلم خیلی برات تنگ شده بود.
- برای همین اون روز بدون این که از من خداحافظی کنی رفتی؟ برای همین توی این مدت یه زنگم نزدی؟
- ببخشید نرگسی جونم. به خدا...
صدای طاها باعث شد برگردم سمتش:
- یه وقت ما رو تحویل نگیری ها.
سرم رو انداختم پایین و آروم گفتم:
- سلام
سرش رو تکون داد و برگشت سمت توهان. دوباره به نرگس نگاه کردم و گفتم:
- فدای زن داداش!
یه دفعه لبم رو گاز گرفتم. زن داداش؟ دیگه داداشی نبود. سرش رو انداخت پایین و شروع کرد به بازی کردن با دستمال توی دستش.
romangram.com | @romangram_com