#سفید_برفی_پارت_263
چشمام گرد شده بود. نرگس حتی متوجه نمی شد که طاها دوستش داره و به خاطر قلب خودش داره این کار رو می کنه؟
نرگس دوباره گفت:
- گلیا من قبول نکردما.
لبخند کوچکی زدم و گفتم:
- طاها که تقریبا هر روز پیش توئه.
- نه بابا، فقط گاهی میاد یه دو ساعتی می مونه و بعد می ره. گلیا ناراحتت کردم؟
- نه عزیزم، ناراحت برای چی؟
ناراحت نبودم، بیشتر حس مرگ داشتم!
با ساندویچم بازی می کردم. توهان آروم با پاش زد رو پام. با تعجب بهش نگاه کردم.
آروم خندید و با حرکت لب گفت:
- خوبی؟
سرم رو به نشونه ی آره تکون دادم. آره ارواح عمم! داشتم دیوانه می شدم.
به طاها نگاه کردم، اون هم داشت با غذاش بازی می کرد. یه دفعه سرش رو آورد بالا و به چشمام خیره شد. چشمای همیشه خندونش غمگین بود. انگار یه شبه پیر شده بود. حتی چند تار موی سفیدم روی شقیقه هاش خودنمایی می کرد. نمی دونم چرا ولی بغض گلوم رو فشار می داد. چی می شد بر می گشتم به چند ماه پیش؟ وقتی تازه فهمیدم نرگس حاملست! وقتی طاها نرگس رو به عنوان یه زن نمی خواست! وقتی می تونستم خشایار رو بغل کنم و بهش بگم داداشی، دوستت دارم!
به توهان نگاه کردم. نه، نه نمی خوام برگردم! اگه برگردم دیگه توهان رو نداشتم. شاید همین الانم مال من نباشه، ولی حداقل وجودش رو حس می کنم. حس می کنم مراقبمه، حس می کنم پشتم ایستاده!
یه گاز دیگه به ساندویچ زدم و انداختمش روی میز.
طاها با صدای آرومی گفت:
- توهان می دونی چرا مردم این طوری نگاهت می کنن؟
- نه اصلا نمی دونم، فقط این رو می دونم که نگاهاشون داره اذیتم می کنه.
- آخه پسر خوب، یه نگاه به تیپ خودت و یه نگاه به تیپ اون ها کن! ماشالله شما از اون بالا بالاهایی.
- کاش منم از همین پایینا بودم. اینجا راحت تر می شه زندگی کرد!
طاها آروم زد روی شونه ی توهان و گفت:
- می گم خوشمزه بود؟ فکر نکنم این جور غذاها به معدت بسازه.
- نه، اتفاقا این ساندویچ از تموم غذاهایی که تا به حال خوردم بیشتر بهم چسبیده.
romangram.com | @romangram_com