#سفید_برفی_پارت_229
- خاک بر سر بی لیاقتت کنن.
هم زمان در رو کوبید و رفت. با تعجب به در خیره شدم. همگی قاطی داشتن! توهان با لبخند کج بهم نگاه می کرد. بهش نگاه کردم و گفتم:
- دمت گرم!
بلند خندید و گفت:
- حاضری؟
- آره، بریم.
در رو باز کرد و گفت:
- بفرمایید.
رفتم توی حیاط. واو، خدایا کف کردم! عجب آدم پررویی بود. واقعا از توهان خوشم اومد، گل کاشت! دمش گرم.
باورم نمی شد! این کی بود که جلوی من ایستاده بود؟ این نرگس بود؟ نه امکان نداشت. این زن داداش من نبود. این کی بود که جلوی من ایستاده؟ چشمای مشکیش پف کرده بود. زیر چشماش به حدی گود رفته بود که استخون های گونه اش زده بود بیرون. نصف اون چیزی که بود شده.
با صدای خش داری گفت:
- دیدی گلیا؟ دیدی بچم یتیم شد؟ دیدی سایه بالا سرم تنهام گذاشت؟ گلیا دیدی داداشت نامردی کرد!
اشکام ریخت روی صورتم. نرگس اومد طرفم و بغلم کرد.
- گلیا؟ گلیا جونم. خواهری دیدی بدبخت شدیم؟ گلیا بچم بی پدر شد. گلیا!
محکم بغلش کردم و گفتم:
- جانم نرگس؟ نرگسی منم بدبخت شدم، منم بی پناه شدم، دیگه به کی بگم داداشی؟ سرم رو روی شونه ی کی بذارم و گریه کنم؟ نرگس دیگه برای کی مسخره بازی در بیارم؟
با هم گریه می کردیم و حرف می زدیم. انگار تازه سر درد و دلم باز شده بود. تازه غمم داشت جون می گرفت. تازه می فهمیدم خشایار رفت یعنی چی!
صدای طاها باعث شد از بغل نرگس بیام بیرون:
- سلام.
برگشتم سمتش. توهان به ماشین تکیه داده بود و بهم انگاه می کرد. با گریه رفتم سمت طاها و بغلش کردم و گفتم:
- طاها دیدی بی داداش شدم؟ طاها یادته قول داده بودیم همیشه پیش هم بمونیم؟ خشایار نامردی کرد، زد زیر قولش. طاها دیگه جز تو کی رو دارم؟ داداش طاها بدون خشایار چه کار کنم؟
طاها بازوهام رو گرفت و گفت:
- هیــش! آروم باش خواهرم، آروم باش.
romangram.com | @romangram_com