#سفید_برفی_پارت_228


تا خواستم جوابش رو بدم صدای توهان ساکتم کرد:

- یه تار موی گندیده ی این گدا گشنه، می ارزه به هزار تا عوضی مثل تو!

آهو از جاش بلند شد و گفت:

- سلام امیر.

با یه لحن صمیمی می گفت امیر که انگار با دوست پسرش حرف می زنه! توهان لبخندی زد و گفت:

- بهتر نیست یه آقا پشت امیر اضافه کنی؟ فکر نکنم سیامک این صمیمیت رو دوست داشته باشه!

قشنگ معلوم بود که حال آهو گرفته شده. یه قدم رفت سمت توهان و گفت:

- خب بهتره دیگه من برم.

- آره، واقعا کار خوبی می کنی. خوشحال می شم زحمت رو کم کنی!

- داری منو بیرون می کنی؟

- دقیقا همین قصد رو دارم. از خونه ی من برو بیرون!

دهن آهو از تعجب باز مونده بود. ناخوداگاه لبخند کوچکی روی لبم نشست. با صدایی که معلوم بود تعجب کرده گفت:

- ببخشید؟ چی گفتی؟

- کر شدی؟ یه دکتر برو! گفتم از خونه ی من گمشو بیرون، هری!

نفس تندی کشید و با صدای عصبی گفت:

- به چه حقی با من این طوری حرف می زنی؟

- اینجا خونه ی منه، با هرکسی هم خودم تصمیم می گیرم چه طوری برخورد کنم. لیاقتت بیشتر از این نیست! حالا از خونه ی من برو بیرون. در ضمن، یادت باشه هیچ وقت دور زن من نگردی.

- می بینم که این زنیکه ی دهاتی روت اثر گذاشته!

با سه تا قدم بلند خودش رو رسوند به آهو و گفت:

- اگه جرات داری یه بار دیگه حرفت رو تکرار کن.

آهو یه قدم رفت عقب و گفت:

- خلایق هر چه لایق!

با قدم های تند رفت سمت در و داد کشید:

romangram.com | @romangram_com