#سفید_برفی_پارت_227
زنیکه ی عوضی، انگار داره با کلفتش حرف می زنه.
- اگه بتونم کمکی کنم جواب می دم.
- امیر رو دوست داری؟
- خوب اگه دوست نداشتم که باهاش ازدواج نمی کردم.
بلند خندید. با تعجب بهش نگاه کردم. دستش رو گرفت جلوی دهنش و با تحقیری که قشنگ توی صداش معلوم بود گفت:
- آخه می دونی، فکر نکنم آدمی مثل تو تا به حال خونه ای مثل این خونه دیده باشه، یا این همه پول رو یک جا داشته باشه یا...
- ببین خانوم، من کلا آدم مودبی هستم، ولی اگه کسی بخواد باهام بد حرف بزنه کاری می کنم که به غلط کردن بیفته! پس حرف دهنت رو لطفا بفهم.
پوزخندی زد و گفت:
- امیرم تو رو دوست داره؟
- مرض نداره وقتی احساسی به من نداره بیاد خواستگاریم!
- ولی امیر کمترین علاقه ای به تو نداره!
- این طوری فکر می کنین؟
- فکر نمی کنم، مطمئنم.
سرم رو به نشونه ی تاسف تکون دادم و گفتم:
- به چه دلیلی همچین فکری می کنید؟
- به این دلیل که امیر همیشه عاشق من بوده، همیشه هم عاشقم می مونه!
- خجالت نمی کشی؟ تو شوهر داری!
- چیه؟ لجت گرفته؟ مگه دروغ می گم؟ تو خودتم می دونی که امیر امکان نداره زنی مثل منو ول کنه و به کسی مثل تو بچسبه!
- آره، امکان نداره زن خرابی مثل تو رو ول کنه.
به خشم نگاهم کرد. حالا نوبت من بود آهو خانوم! لبخندی زدم و گفتم:
- اتفاقی افتاده عزیزم؟
ابروهای نازکش رو بالا برد و گفت:
- گدا گشنه ی بدبخت!
romangram.com | @romangram_com