#سفید_برفی_پارت_226




***





ذهنم خیلی مشغول بود. سعی می کردم با خط خطی کردن کاغذ آروم بشم، ولی بی نتیجه بود. همش درگیر حرفای توهان بودم. یعنی این قدر عذاب آور بودم؟ به جهنم، باید تحمل می کرد! به من چه اصلا. اون می خواست یه سال با من زندگی کنه، پس باید روی حرفش بایسته.

به پالتوی سیاهی که تنم بود نگاه کردم. می خواستم تا ابد سیاه پوش بشم. وقتی خشایار نیست دیگه چه امیدی می تونستم داشته باشم؟ منتظر توهان بودم تا بیاد دنبالم. از صبح باهاش سر سنگین شده بودم. می دونستم از رفتارم تعجب کرده ولی زنگ زده بود و گفته بود آماده شم تا بیاد دنبالم و بریم پیش نرگس. سرم رو بین دستام گرفتم. داشتم دیوونه می شدم، دیگه به مرز جنون رسیده بودم! خدایا مگه یه آدم چقدر ظرفیت داره؟

صدای زنگ در اومد. حتما توهان بود دیگه! کیفم رو برداشتم و بدون این که از آیفون نگاه کنم رفتم توی حیاط و در رو باز کردم. برای چند ثانیه خشکم زد. این اینجا چه کار می کرد؟

چشمای میشی مرموزش روی صورتم زوم شده بود. آروم گفتم:

- سلام آهو خانوم. این طرفا؟

با صدای دخترونه و نازکش گفت:

- اومدم باهات حرف بزنم، البته اگه مشکلی نداره و اگه توهان خونه نیست!

شک داشتم بذارم بیاد تو یا نه! می دونستم اگه توهان بیاد و ببینه این اینجاست، عصبی می شه. نمی تونستم دم در نگهش دارم که! از جلوی در رفتم کنار و گفتم:

- بفرمایید. خیلی خوش اومدید.

بدجوری بهش حسادت می کردم. به زیباییش به لوندیش به... سر خودم داد کشیدم:

«احمق! دوست داشتی تو هم جای اون باشی؟ دوست داشتی مثل یه زن خراب با صد تا مرد دوست باشی؟ آره؟ دوست داشتی به شوهرت خیانت کنی؟»

«نه! من فقط...»

«اگه اون زیبایی داره، تو پاکی و معصومیت داری. چیزی که تو داری می ارزه به هزار تا زیبایی اون!»

سرم رو بالا گرفتم. من از آهو سرتر بودم، خیلی سرتر! می دونستم خشایار بهم افتخار می کنه. خود این برام اعتماد به نفس خیلی زیادی داشت.

رو به روی هم نشسته بودیم و به هم نگاه می کردیم. لبخند ملیحی زد و گفت:

- خب بهتره برم سر اصل مطلب. چند تا سوال دارم!

- من چرا باید به سوالای شما جواب بدم؟

دوباره لبخند زد و گفت:

- جواب می دی!

romangram.com | @romangram_com