#سفید_برفی_پارت_230
دستم رو گرفت و گفت:
- بیا، بیا کمک کن با نرگس بریم تو.
به توهان نگاه کردم. نمی اومد؟ با صدای بلندی گفت:
- طاها مواظب گلیا باش. من مریض دارم باید برم بیمارستان.
بعد رو کرد به من و ادامه داد:
- شب میام دنبالت.
از همه خداحافظی کرد و سوار ماشین شد و رفت. بازوی نرگس و گرفتم و کمکش کردم تا بریم تو خونه. چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود. برای خونه ای که با طاها و خشایار توش بازی می کردیم. برای حیاطی که توش کباب درست می کردیم. برای شوخی های خشایار. برای خنده های نرگس. برای هیجان طاها.
خدایا کاش هنوز بچه بودم! کاش بچه بودم و گرسنگی می کشیدم تا این که ببینم داداشم رو بردی! کاش بچه بودم و از سرما یخ می زدم تا این که نرگس رو با این وضع می دیدم! کاش بچه بودم و بی پول، ولی طاها رو این قدر آروم و ناراحت حس نمی کردم! خدایا کاش...
به عکس روی دیوار خیره شده بودم، به داداشم که داشت می خندید. چقدر اون روز خوشحال بود. روز تولدش. یه عکس سه نفره از منو نرگس و خشایار. چقدر دلم برای اون روزا تنگ شده. نرگس سرش رو گذاشته بود روی شونم و آروم گریه می کرد. می خواستم آرومش کنم ولی یه نفر باید منو آروم می کرد! خودم داشتم گریه می کردم.
طاها با سینی چایی اومد طرفم و رو به نرگس گفت:
- نرگس؟ خانومی پاشو. قرصات رو نخوردیا. پاشو ببینم.
نرگس با هق هق گفت:
- ولم کن طاها. نمی خوام بخورم، نمی خوام. می خوام بمیرم!
همزمان با گریه روی شکمش می کوبید. سریع دستاش رو گرفتم و گفتم:
- چه غلطی می کنی روانی؟ نکن، نکن نرگس. به خدا خشایار راضی نیست که این قدر خودت رو اذیت کنی، نکن.
صدای گریه ی نرگس بلند شد. دستاش رو دور شونه هام حلقه کرد. بلند بلند زار می زد. محکم بغلش کرده بودم و گریه می کردم. ای خدا ببین باهامون چه کار کردی!
طاها اومد طرفمون و دستای نرگس رو گرفت و گفت:
- پاشو عزیزم، پاشو بیا بریم قرصات رو بخور بعد بخواب! بیا.
لبخند کوچکی برای دلگرمی نرگس زدم و گفتم:
- پاشو نرگس، پاشو استراحت کن.
- گلیا نرو، پیشم بمون.
- باشه، به شرطی که بری استراحت کنیا.
- باشه می رم، ولی قول بده نری.
romangram.com | @romangram_com