#سفید_برفی_پارت_223
با صدای خش داری گفتم:
- ممنون.
آروم دستم رو گرفت. پسش نزدم، نمی خواستم پسش بزنم، نمی خواستم از دستش بدم! بهش خیلی احتیاج داشتم. نه احتیاج مالی و... قبلا با فقر زندگی کردم و الان هم می تونم مثل اون موقع گشنگی بکشم. احتیاج داشتم روحم رو آروم کنه، احتیاج داشتم یکی پشتم بایسته!
آروم دستش رو فشار دادم. بهش نگاه کردم، لبخند کوچیکی روی لبش بود. سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم.
نرگس، بمیرم براش. اصلا یادش نبودم. چه قدر دلم براش تنگ شده بود! بمیرم برای بچش. داداشی کاش کمی بیشتر می موندی و نی نی کوچولوت رو می دیدی بعد می رفتی!
فدای داداشم بشم الهی. تو که عاشق بچه بودی، تو که همیشه می خواستی بچه ی خودت رو بغل کنی، پس چی شد؟
حتما حال نرگس هم بهتر از من نیست. خیلی خشایار رو دوست داشت.
به توهان نگاه کردم و با صدای لرزونی گفتم:
- توهان؟
- جان؟
- می شه فردا من رو ببری پیش نرگس؟ دلم براش تنگ شده، لطفا!
- باشه عزیزم می برمت. فردا می ریم پیش نرگس خانوم.
- توهان؟
- بله؟
- چرا خدا من رو اذیت می کنه؟ من که گناهی ندارم. من بدبخت...
- بسه گلیا. خدا تو رو دوست داره. شاید خیلی بیشتر از دیگران. می دونی چرا؟ چون تو پاکی، معصومی، مهربونی! می دونی خدا بنده های خوبش رو امتحان می کنه و تو یکی از بهترین بنده هاشی. پس تو رو هم امتحان می کنه، پس سعی کن با بهترین نمره قبول بشی.
دیگه حرفی نزدم. نمی خواستم حرف بزنم، شاید اگه هیچی نمی گفتم بهتر بود.
سرم رو چسبوندم به شیشه ی ماشین و به خیابونا نگاه کردم. آدم های مختلف، به چی می خندیدن؟! به چی دلشون رو خوش کرده بودن؟ شاید اون ها مثل من بدبخت نبودن! شاید...
چشمام رو بستم و با دستم قطره اشکی که گوشه ی چشمم بود رو پاک کردم. بعد از بیست دقیقه صدای توهان باعث شد چشمام رو باز کنم:
- گلیا، پاشو رسیدیم.
از پشت شیشه به اطراف نگاه کردم. چه قدر همه چیز بی روح و مرده بود. چه قدر دنیا سیاه بود!
به توهان نگاه کردم و گفتم:
- می شه تنها برم؟
romangram.com | @romangram_com