#سفید_برفی_پارت_222
چه قدر مهربون شده بود؛ دوباره شده بود همون توهان مهربون. این توهان خیلی دوست داشتنی تر بود!
اولین لباسی رو که دم دستم بود برداشتم و پوشیدم و رفتم پیش توهان. با تعجب بهم خیره شده بود.
با صدای بلندی گفتم:
- چیه؟ بریم دیگه!
- با این وضع می خوای بیای؟
- آره بریم.
سرش رو به علامت تاسف تکون داد و گفت:
- یه دقیقه همین جا صبر کن.
رفت تو اتاق من و بعد از چند دقیقه با چندتا لباس برگشت. با تعجب بهش نگاه کردم. وا این که لباس های من بودن!
لباس ها رو یکی یکی تنم کرد و گفت:
- حالا سرما نمی خوری کوچولو و می تونیم بریم.
سرم رو انداختم پایین. دوباره بغض کرده بودم.
خشایار هم توی زمستون هر وقت لباسم کم بود برای لباس می آورد و می گفت:
- سرما می خوری کوچولو!
آروم توی ماشین نشستم و با ناخن هام بازی می کردم.
توهان هم سوار شد و با صدای نگرانی گفت:
- گلیا؟
- بله؟
- باز که گریه نمی کنی؟
چونم می لرزید. بغض داشت خفم می کرد؛ ولی نه، به خاطر داداشم نباید گریه می کردم!
حرفی نزدم چون اگه یه کلمه می گفتم، بغضم می شکست.
فقط سرم رو به علامت نه تکون دادم.
توهان بخاری ماشین و روشن کرد.
romangram.com | @romangram_com