#سفید_برفی_پارت_224
برای چند ثانیه بهم خیره شد و بعد گفت:
- باشه، ولی مواظب خودت باش.
لبخند تلخی زدم و از ماشین پیاده شدم.
درست نمی دونستم خشایار کجا خوابیده، ولی یه حسی بهم می گفت نزدیک خاک مادرمه. پیش هم بودن. رفتم سمت قبر مادرم. خیلی وقت بود این جا نیامده بودم، شاید بیشتر از پنج سال!
بالا سر خاک مادرم ایستادم و آروم زمزمه کردم:
- با این که باهات قهرم ولی بدون که دلم برات تنگ شده.
به دور و برم نگاه کردم. درست حدس زده بودم، دقیقا کنار مادرم خوابیده بود. وسط دو تا سنگ نشستم و دستم رو کشیدم روی سنگ سرد خشایار.
دوباره آروم زمزمه کردم:
- داداشی یخ نکنی؟! تو هفت شب این جا خوابیدی؟ گلیا برات بمیره! خشایار چرا نامردی کردی؟ مگه قرار نذاشته بودیم همیشه پیش هم باشیم؟ مگه قول نداده بودی همیشه مراقبم باشی؟ نامرد چرا زدی زیر قولت؟
دیگه طاقت نداشتم. به هق هق افتادم و بلند بلند زار می زدم. زیر لب اسم خشایار رو می گفتم. دستم رو کشیدم روی عکسش، چه قدر خوش قیافه بود، برعکس من!
عکسش رو برداشتم و محکم بغل کردم. داداشی، داداشی جونم، داداشی مهربونم!
سرم رو گذاشتم روی سنگ قبر سردش و با هق هق گفتم:
- خشایار، چرا تنهام گذاشتی؟ خشایار الان می دونی چه عهدی با توهان بستم آره؟ خشایار من رو به توهان سپردی؟ اون که یک سال دیگه ولم می کنه! خشایار با من بدبخت چه کار کردی؟ مگه چه هیزم تری بهت فروختم که این کار رو باهام کردی؟
سنگ رو بوسیدم و گفتم:
- داداشی برگرد پیشم. داداشی الان تو این جا یخ می کنی ها! بیا مثل وقتی که بچه بودیم همدیگه رو بغل کنیم تا یخ نکنیم. داداشی جونم!
ژاکتی که تنم بود رو در آوردم و روی سنگ انداختم و گفتم:
- داداشی این طوری گرمت می شه نه؟ راحت بخوابی ها! خشایار نی نی کوچولوت که به دنیا اومد من و نرگس باهم میام پیشت. اون وقت نی نی کوچولوت رو می بینی.
با بغض زمزمه کردم:
- خشایار!
دست گرمی رو روی شونه ام حس کردم.
خواستم جیغ بکشم که صدای توهان آرومم کرد:
- پاشو بریم گلیا، پاشو عزیزم! پاشو بریم.
- نه نه، بذار بمونم. می خوام شب پیش مامان و داداشم بخوابم. توهان تو رو خدا بذار بمونم.
romangram.com | @romangram_com