#سفید_برفی_پارت_216


- باشه، هرچی تو بگی.

- آفرین دختر خوب. پس برو تو ماشین تا منم بیام.

- چشم.

با کمک توهان رفتم تو ماشینش نشستم.

طاها بعد از دو دقیقه اومد کنارم نشست و دستم رو گرفت و گفت:

- خوبی خواهری؟

- من خوبم. نرگس خوبه؟

- خوابید عزیزم.

- طاها نرگس نمیاد بریم پیش خشایار؟

- نرگس خسته است. بهتره با خودمون نبریمش.

- طاها خیلی خوبه که من دارم عمه می شم نه؟ خشایار هم خیلی خوشحاله داره بابا می شه. تو هم خوشحالی که قراره عمو بشی؟

- معلومه که خوشحالم. فعلا تو دراز بکش بخواب، تا بعد بریم پیش داداشی، خوبه؟

- چشم.

- آفرین عزیزم، بخواب خواهری.

آروم پیشونیم رو بوسید و از ماشین رفت بیرون. سرم رو تکیه دادم به پشتی ماشین و زیر لب گفتم:

- میام پیشت داداشی، زود میام!

صدای توهان تو گوشم پیچید:

- گلیا خانوم؟ خانومی پاشو، پاشو رسیدیم.

سریع از جام بلند شدم و گفتم:

- اومدیم پیش خشایار؟

خندید و گفت:

- شرطمون یادت نرفته که؟ اول غذا و استراحت بعد خشایار!

لب و لوچم آویزون شد. می خواستم برم پیش خشایار، انگار نمی فهمیدم اون دیگه نیست. نمی فهمیدم یا نمی خواستم بفهمم؟ مگه اصلا خشایار نیست؟ خشایار تو بیمارستان منتظر منه. آره من باید می رفتم پیشش! آروم از ماشین اومدم بیرون و رفتم داخل خونه. یه راست رفتم تو اتاقم. می دونستم هر وقت غذا حاضر بشه توهان صدام می کنه. روی تختم نشستم و فکر کردم که یه سوپ خوشمزه برای خشایار درست کنم تا زود خوب بشه.

romangram.com | @romangram_com