#سفید_برفی_پارت_215


- چیه چی شده؟ طاها چرا این قدر ناراحتی؟ تو نمیای بریم عیادت خشایار؟

- چرا میام. میام باهم می ریم پیشش.

- طاها؟

- جانم؟

- می گم چرا همه دارن گریه می کنن؟ چرا نرگس این طوری جیغ می کشه؟ چی شده طاها؟

- هیچی عزیزم. هیچی نشده.

- طاها، نرگس این طوری گریه می کنه من ناراحت می شم. بهش بگو گریه نکنه.

طاها سرش رو برد بالا و به توهان نگاه کرد. توهان اومد طرفم و از پشت بغلم کرد و رو به طاها گفت:

- برو پیش نرگس خانوم. حامله هم هستن ممکنه حالشون بد بشه، من مراقب گلیا هستم.

طاها زیر لب ممنونی گفت و رفت سمت نرگس.

آروم از زمین بلندش کرد و بردش طرف ماشین.

به توهان نگاه کردم و گفتم:

- توهان؟

- جان توهان؟

- می گم بریم دیگه، دلم برای داداشم تنگ شده.

بی اختیار بغض کرده بودم. لبام می لرزید و داغی اشکام رو روی صورتم حس می کردم.

توهان لبخند آرومی زد و اشکام رو با دستش پاک کرد و گفت:

- چشم می برمت، ولی شرط داره.

با گریه گفتم:

- هرکاری بگی می کنم. من رو ببر پیش داداشم.

- باید اول بریم خونه یه غذای خوشمزه بخوری و یه کم استراحت کنی، بعد می برمت پیش خشایار.

- نه گشنم نیست، خسته هم نیستم؛ بریم پیشش.

- هر وقت غذا خوردی و استراحت کردی می ریم.

romangram.com | @romangram_com