#سفید_برفی_پارت_214
- مامان بذار بیام. مامان باهات قهرم که خشایار رو بردی.
- گلیا، اسمت رو من گذاشتم چون تو مثل گلی؛ مثل گل پاک، لطیف، نرم! گُلا باید زندگی کنن. تو هم گلی پس زندگی کن مامان. بجنگ برای خودت!
- مامان؟
- جانم؟
- به خشایار بگو خیلی دوستش دارم.
- خودش می دونه مامان. اون هم تو رو دوست داره.
- مامان شمارم خیلی دوست دارم.
- برو دختر، برو که منتظرن. من و خشایار منتظرتیم. ولی اول باید خوشبخت بشی. به مامان قول می دی بجنگی؟ قول می دی به خاطر عشقت شکست نخوری؟
- قول می دم مامان، قولِ قولِ قول!»
***
به دور و برم نگاه کردم. طاها و توهان کنار هم ایستاده بودن و آروم با هم حرف می زدن. هر دوشون غمگین بودن. بغض گلوی هر دوشون رو فشار می داد. به نرگس نگاه کردم؛ جیغ می کشید. خاک های روی زمین رو به سرش می ریخت و خشایار رو صدا می کرد. به تارا و آذر جون نگاه کردم؛ آروم گریه می کردن. من چه کار می کردم؟ واقعا داشتم چه کار می کردم؟ به لباسم نگاه کردم، چه رنگ مسخره ای! مشکیِ مشکی. سر تا پا مشکی! چرا گریه نمی کردم؟ چرا باید گریه می کردم؟ مگه اینجا چه خبر بود؟ خشایار کو؟ چرا مردا صلوات می فرستادن و زن ها گریه می کردن؟ اینجا چه خبر بود؟ داداشم چی شده بود؟ تصادف کرده بود؟ با چی؟ با ماشین؟ بمیرم الهی، الان توی بیمارستانه؟ آره؟ می خوام برم پیشش. من چرا اینجام؟ داداشم حالش بده، من برای چی اینجام؟ داداشم کو؟ چرا دور عکس داداشم روبان سیاه کشیده بودن؟ داداش من که آقا بود، برای چی سیاه؟ برای داداش من باید قرمز می زدن! شاگرد اول شده بود؟ نه، شاید فوق لیسانسش رو گرفته بود! نه نه، عروسیش بود؟ اگه عروسی بود چرا این ها همه گریه می کنن؟ این ها دیوونن، ولشون کن!
رفتم سمت توهان. آستینش رو گرفتم و گفتم:
- منو ببر بیمارستان.
سریع برگشت طرفم و گفت:
- حالت بده عزیزم؟
- نه، ببر بیمارستان پیش داداشم.
نگاهی به طاها کرد و گفت:
- باشه عزیز دلم می برمت، می برمت پیش خشایار!
طاها با چشمای غمگینش بهم زل زده بود. رفتم کنارش و گفتم:
romangram.com | @romangram_com