#سفید_برفی_پارت_217
صدای در اومد حتما یکی اومده بود تو. صدای تارا رو تشخیص دادم که داشت با توهان حرف می زد. ای بابا این ها هم که ناراحت بودن، چرا امروز همه حالشون بد بود؟
تا خواستم برم بیرون صدای توهان باعث شد سر جام خشکم بزنه:
- آره دکتر گفته به علت فشار عصبی که روش هست یه قسمت از خاطره هایی که ازش نفرت داره رو فراموش کرده.
- یعنی مرگ خشایار رو باور نداره؟
- نه و فکر می کنه...
مرگ خشایار؟ مرگ خشایار؟ مرگ خشایار؟ چی می گن این ها؟ خشایار نمرده! خشایار داداش منه، اون زنده است و پیش من می مونه!
در اتاق رو باز کردم و به توهان خیره شدم. با نگرانی بهم نگاه می کرد.
تارا با لحن مهربونی گفت:
- گلیا جان خوبی؟
داد کشیدم:
- خفه شو! داداش من نمرده و تو بیمارستانه. اون فقط تصادف کرده! داداش من زندست!
توهان سریع اومد طرفم و دستام رو گرفت و گفت:
- آره عزیزم، تو راست می گی.
- پس این چی می گه؟ می گه داداش من مرده!
- نه گلیا جان. تارا درباره ی یه آدم دیگه حرف می زد، تو الکی خودت رو ناراحت نکن.
- توهان؟
- بله عزیزم؟
- داداشیم حالش خوبه نه؟
- آره عزیزم. آره، خوبه خوبه! تو هم الان برو تو اتاقت و استراحت کن تا برات یه غذای خوشمزه بیارم.
سرم رو انداختم پایین و رفتم تو اتاقم.
صدای تارا رو شنیدم:
- الهی بمیرم براش، ببین چه جوری شده!
به من چه؟ اون که درباره ی من حرف نمی زد. بهتره برم دراز بکشم، خیلی خستم. احساس می کردم همه ی بدنم کوفته است. انگار یه نفر با مشت افتاده بود به جونم. روی تخت دراز کشیدم و کش و قوسی به کمرم دادم. چشمم خورد به لباس های سیاهی که تنم بود. از رنگش بدم می اومد و نمی خواستم بپوشمش. رنگش داشت اذیتم می کرد.
romangram.com | @romangram_com