#سفید_برفی_پارت_181
بالاخره بعد از کلی گشتن یه بلوز طوسی کمرنگ نظرم رو جلب کرد. به توهان دادمش تا بپوشه. وقتی پرو کرد عالی شده بود، بلوز دقیقا رنگ چشماش بود. یه جیگری شده بود که لنگه نداشت!
همون بلوز رو برداشت با یه شلوار جین طوسی. یه تیپ اسپرت و عالی بود.
خرید توهان هم تموم شده بود ولی من هنوز نمی دونستم چه کار باید بکنم.
اون لباس رو که امکان نداشت توی مهمونی بپوشم، ولی انگار توهان یادش رفته بود. با هم سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت خونه. ساعت شش بود و هنوز ناهار نخورده بودیم. از ساعت یک اومده بودیم بیرون تا همین الان هم داشتیم خرید می کردیم. تازه وقتی رفتیم خونه کلی کار برای فردا هم داشتم، به خصوص در مورد غذا. توهان می خواست از بیرون غذا بگیره ولی بهش گفتم خودم درست می کنم. داشت می رفت سمت خونه، ای خدا من لباس رو چه کار می کردم؟
- توهان؟
- بله؟
- من برای فردا چی بپوشم؟
- خب معلومه لباس.
- نه منظورم اینه که همین پیراهن قرمز رو بپوشم دیگه، آره؟
چنان ترمز کرد که نزدیک بود با کله برم تو شیشه. رگ گردنش زده بود بیرون و دوباره چشماش داشت قرمز می شد. داد کشید:
- تو غلط می کنی بخوای جلوی صد نفر اون لباس رو بپوشی!
- آخه توهان تو که...
- گلی به مرگ مادرم قسم یک بار دیگه از این زر زرها بکنی یک جوری می زنمت که صدای سگ بدی، شیر فهم شد؟
- بابا خب بذار منم حرفم رو بزنم.
- ها؟
- خب تو که فقط همون یه پیراهن رو خریدی و من مجبورم همون رو بپو...
چونه ام رو گرفت و چسبوندم به شیشه ی ماشین و گفت:
- گلیا می بندی یا خودم ببندمش؟ آخه بی شعور وقتی من می گم اون بلوز چسبون رو نپوش پس امکان نداره بذارم این پیراهن رو جلوی صد تا نره غول بپوشی.
دوباره داشت گریه ام می گرفت و چونه ام هم درد گرفته بود.
با صدای بغض داری گفتم:
- آخه، من که لباس مجلسی ندارم. دیگه هم وقت نمی شه...
یهو چونه ام و ول کرد و جعبه ی لباس رو از صندلی عقب برداشت و درش رو باز کرد با حرص گفت:
- من احمق این رو برات خریدم که غافلگیر بشی، فکر نمی کردم خانم می خواد اون لباس رو جلوی پنجاه تا مرد بپوشه.
romangram.com | @romangram_com