#سفید_برفی_پارت_180
- الان میام، یه دقیقه صبر کن.
دوباره به دختر نگاه کردم، چه قدر پر رو بود. انگار داره با دختر خالش حرف می زنه!
با عصبانیت گفتم:
- حرف دهنت رو بفهم.
- دختر احمق، وقتی آدم همچین شوهری داره این قدر بهش بی توجهی نمی کنه.
- اولا به تو چه؟ دوم از کجا معلوم شوهرمه؟
- ببین من خودم تجربه کردم که دارم بهت می گم. در ضمن از اون جایی که حلقه دستش بود و برای این می گم بی لیاقتی که این بیچاره چشمش به در اتاق پرو خشک شد که شاید در رو باز کنی تا یه لحظه ببیندت.
دهنم باز مونده بود. این دختره چی می گفت؟
دوباره ادامه داد:
- حالا هم برو پیش شوهرت، ولی یادت باشه پسر به این خوبی رو روی هوا می زنن. اگه بخوای این طوری رفتار کنی از دستت در می ره.
- خداحافظ.
لبخندی زد و گفت:
- خداحافظ.
رفتم پیش توهان و هنوز تو فکر حرف های فروشنده بودم.
توهان دستش رو جلوی صورتم تکون داد و گفت:
- گلیا؟ کجایی؟
- ها؟ همین جا؟
- چی می گفت بهت؟
- راستش، می گفت که... آها در باره ی جنس لباس می گفت.
ابروهای توهان بالا رفت، با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:
- خب بریم باید منم لباس بخرم.
دلم می خواست بپرسم این لباس رو تو مهمونی بپوشم یعنی؟ آخه مگه می شه؟ توهان که گفته بود... خل شده بودم!
داشتم کت ها رو نگاه می کردم. توهان گفته بود من انتخاب کنم، انگار از سلیقم خوشش اومده بود. نمی دونم چرا دلم نمی خواست تو این مهمونی کت و شلوار رسمی بپوشه و می خواستم اسپرت بپوشه، به نظرم خیلی بهش می اومد.
romangram.com | @romangram_com