#سفید_برفی_پارت_179
فروشنده لباس رو آورد و داد دست توهان. اه اه نکبت! برای توهان یه عشوه هایی می اومد که حالم رو به هم می زد. دلم می خواست چشماش رو از کاسه در بیارم، دختر عوضی!
توهان لباس رو داد دستم که برم بپوشمش و گفت:
- گلیا بدو برو بپوشش.
- ولی...
- اذیت نکن برو.
رفتم داخل اتاق پرو. لباس هام رو در آوردم و پیراهن رو پوشیدم. فیکس تنم بود، اندازه ی اندازه. موهای بلندم رو ریختم دوره شونه هام، خیلی قشنگ شده بودم. رنگ سفید پوستم با قرمزی لباس ترکیب قشنگی رو به وجود آورده بود، ولی لباس خیلی باز بود، پاهام کاملا در معرض دید بود و برجستگی های بدنم کاملا مشخص بود.
لباس رو از تنم در آوردم و لباس های خودم رو پوشیدم. از اتاق پرو اومدم بیرون و توهان تا من رو دید اومد طرفم و با شوق و ذوق بچگانه و با نمک گفت:
- اندازه بود؟
- آره، ولی...
لباس رو از دستم گرفت و گذاشت رو میز فروشنده و گفت:
- حساب کنید لطفا.
توهان به من نگاه کرد و گفت:
- چیز دیگه ای نمی خوای؟
- نه، ممنون.
توهان پول لباس رو حساب کرد و جعبه ی لباس رو برداشت و رفت سمت در بیرونی مغازه. پشت سرش راه افتادم که یهو با صدای دختر فروشنده ایستادم:
- خیلی بی لیاقتی!
برگشتم و با تعجب بهش نگاه کردم:
- ببخشید؟ با من بودید؟
- آره با تو بودم، خیلی خیلی بی لیاقتی!
چشمام از تعجب گرد شده بود. این چی می گفت؟ عجب پر رویی بود.
- اون طوری نگاه نکن، دلیل داره که می گم بی لیاقتی.
صدای توهان بلند شد:
- گلیا بیا دیگه.
romangram.com | @romangram_com