#سفید_برفی_پارت_178


- خب بابا، حواسم به تنگیش نبود.

چشم غره ای بهم رفت و دستم رو گرفت تو دستش.

بلند خندیدم و گفتم:

- چرا تو این طوری هستی؟ چشم غره می ری بعد دستم رو می گیری؟!

آروم خندید و گفت:

- دیگه پر رو نشو!

دوباره خندیدم و به مغازه ها نگاه کردم.

از هیچی خوشم نمی اومد. اگه چیزی هم چشمم رو می گرفت، تنگ بود یا یقه اش باز بود یا کوتاه بود. داشتم دیوونه می شدم که صدای توهان باعث شد برگردم طرفش:

- گلی این قشنگه؟

با تعجب به لباس نگاه کردم. یه پیراهن دکلته ی قرمز که قدش تا رونم بود و یه کمربند مشکی کوچیک داشت. توهان به من می گفت اون بلوز رو نپوشم، اون وقت از این خوشش اومده بود؟!

با دهن باز به توهان نگاه می کردم. دستم رو کشید و بردم داخل مغازه. زن جوونی پشت میز نشسته بود، تا ما رو دید سریع از جاش بلند شد و با صدای پر عشوه ای گفت:

- بفرمایید؟ چیزی می خواین؟

توهان به ویترین اشاره کرد و گفت:

- اون پیراهن دکلته ای که پشت ویترین هست رو می خوام.

دختر با تعجب به من نگاه کرد و گفت:

برای ایشون می خواین؟

- بله.

- والا فکر نکنم سایز ایشون داشته باشیم. سایزتون چنده؟

توهان بهم نگاه کرد. هنوز متعجب بودم و باورم نمی شد که...

- گلیا؟

- بله؟

- سایزت چنده؟

- سایزم؟ آها، سی و هشت.

romangram.com | @romangram_com