#سفید_برفی_پارت_182


به لباس ها نگاه کردم. یه کت و شلوار یاسی بود با یه صندل پاشنه ده سانتی سفید. پوشیده و شیک! با بهت به لباس ها خیره شده بودم. سرم رو آوردم بالا و به توهان نگاه کردم، با عصبانیت بهم خیره شده بود.

بدون اختیار یه لبخند آروم نشست رو لبم، توهان کی وقت کرده بود این ها رو بخره؟

- خیلی ممنون، خیلی قشنگن!

- چیه؟ می خواستی اون لباس قرمز رو بپوشی که؟ من ابله از اون خوشم اومده بود گفتم برات کادو بگیرم.

- من نمی خوام اون رو بپوشم. یعنی تو هم می گفتی نمی پوشیدمش، ولی آخه نمی دونستم باید چی بپوشم.

با خشم بسته رو انداخت پشت ماشین و راه افتاد.





***





تو آینه به خودم نگاه کردم، واقعا خوشگل شده بودم. کت و شلوار یاسی رنگی که توهان برام خریده بود فوق العاده خوش دوخت بود و استیل خوبی هم داشت.

یه ذره چسبون بود، ولی جوری نبود که بدنم معلوم باشه. رژ گلبهی رو برداشتم و روی لبام مالیدم، سایه ی بنفش کمرنگی زدم و به مژه هام ریمل زدم. واقعا عالی شده بودم، همیشه از این کار بدم می اومد ولی این دفعه دیگه دست خودم نبود. برای خودم به بوس فرستادم و چشمک زدم!

از اتاق اومدم بیرون. توهان داشت به کارگرها می گفت چه کار کنن.

رفتم سمتش و گفتم:

- توهان؟ خوب شدم؟

نیم نگاهی بهم کرد و گفت:

- باید برگردی تو اتاقت.

- وا؟ آخه چرا؟

- برای این که یه چیزی رو جا گذاشتی.

- چی رو؟

- مثلا شال روی سرت رو.

- چی؟ شال بندازم سرم؟

romangram.com | @romangram_com