#سایه_پارت_561

-بهتره دیگه بری وراحت بخوابی

آرام زمزمه کرد

-شب بخیر

آرمین او را تا دراتاقش همراهی کرد وبا آرامش نجوا کرد

-عزیزم خوب بخوابی !

تنها همین یک جمله کافی بود تا با خیالی آسود وقلبی پر از عشق به تختخواب رود .

ساعتی بعد آرمین از صدای جیغی هراسان از خواب پرید ووحشت زده خودش را به بالین سایه رساند .سایه در رختخوابش نیم خیز بود ودرحالی که میلرزید به شدت اشک میریخت کنارش روی لبه تخت نشست واو را به آغوش کشید وآرام گفت :

-آروم باش عزیزم ! .....

آب دهانش را قورت داد وبغض الود و لرزان گفت :

-اونا میخواستند با زور منو تو قبر بذارن

-اون فقط یه خواب بوده که حالا دیگه تموم شده

باضعف گفت:

-دست خودم نیست آرمین .این کاب*و*س ..........

گریه اش شدت گرفت

-نگران هیچی نباش !من تا همیشه کنارتم

-تو که پیشم باشی نگران هیچ چیزی نیستم.

سرش را به سینه اش چسباند ودر حالی که موههایش را نوازش می کرد آرام نجوا کرد:

-مطمئن باش تا روزی که نفس می کشم کنارتم و تنهات نمیزارم!

به خوبی میفهمید که نباید حرفهای آرمین را باور وبه او اعتماد کند ،می دانست تنها برای آرام کردنش است که این حرف را می زند،اما نمی فهمید چراهر بارازاین حرف آرمین وجودش به آرامش میرسید وبی اختیار قلبش به تپش می افتاد.

سرش را از روی سینه آرمین برداشت ودر زیر نور کم به او خیره شد .نگاهشان درهم گره خورده بود نگاه تب دار وبی قرار آرمین حتی دراین تاریکی هم داشت نابودش می کرد،حاضر بود همه زندگیش را بدهد ولی در عوض این نگاه ملتهب تا همیشه ازآن اوباشد .

آرمین باتن صدایی که از هیجان می لرزید آرام پرسید:


romangram.com | @romangram_com