#سایه_پارت_562

-سایه !تو .....تو چرا ازمن متنفری؟

نگاهی مبهم و گنگ به او انداخت ،چه چیزی باعث شده بود آرمین این تصوررا درمورد او داشته باشد تنفر در برابر اندازه عشقش خیلی منصفانه نبود

آب دهانش را به سختی فرو داد وگفت :

-من هیچ وقت ازتو متنفر نبودم

غمگین ودرمانده گفت :

-پس چرا؟ ..........پس چرا از بودن بامن اینهمه در عذابی .

هنوز ذهنش درگیر واژه تنفر بود ،اگرچه هرگز نمیخواست آرمین به وسعت عشقش پی ببرد اما تنفر آخر بی انصافی بود. آرام زمزمه کرد

-چون بودن در کنار تو همیشگی نیست.

مقطع و بریده بریده نالید:

-اما من .....من.....!

عصبی خاموش شد وسکوت اختیار کرد ،انگار گفتن واقعیت آنقدر هم ساده وراحت نبود .کلافه دستی میان موهایش کشید ونفسش را با صدا بیرون داد،نگاه منتظر ومشتاق سایه ضربان قلبش را به نوسان می انداخت ،لحظه ای همچنان خیره درنگاهش به سختی نفس میکشید ،نهایتا سایه طاقت نیاورد و پرسید :

-توچی آرمین ؟

تمام بزاق جمع شده در دهانش را به همراه همه تردید ودودلی هایش یکجا فرو داد وبا لحنی قاطع گفت :

-می خوام فقط مال من باشی !همیشه وتا آخر عمر!

لحظه ای جا خورد . این یعنی چی ؟........معنی این حرف چه بود ؟.....مبهوت و سردرگم درنگاه مرموز وعاشقانه اش خیره شد ،میخواست که تا ابد مال او شود !......... میتوانست به معنی اعتراف باشد ؟اعتراف به عشقی که وجود داشت یا نداشت ؟.....

درعمق نگاه شعله ورش اثری از تردید همیشگی نبود ،لحن کلامش هم مصمم ومحکم بود ،نه!.... مثل همیشه دستوری در کار نبود ،اما خواهش والتماسی هم نبود .......اما نمیتوانست !،امکان نداشت آرمین عاشقش شده باشد!

سرش را پائین انداخت ودر سکوت هزار بار جمله اش را حلاجی کرد بازهم تردید به دلش چنگ انداخت ،به خوبی می فهمید که بیشتر از چند ماه دیگر مهمان این خانه نیست، پس نباید بیهوده به حرفهای آرمین دل می بست

آرمین دست زیر چانه اش برد وسرش را بالا آورد ودر عمق چشمان مرددش خیره شدو محزون گفت:

-خواهش می کنم بهم نگاه کن وبگو چرا نمی تونی دوستم داشته باشی!

قلبش داشت درسینه پرپر میشد اما از نگاه کردن به چشمان مشتاق آرمین واهمه داشت . نمی توانست اعتراف کند که چقدر وابسته وگرفتارش است .نمیتوانست وسعت عشقش را بهمین راحتی ابراز کند .کمی سرش را عقب کشید وآرام اما محکم گفت :

-من هیچ وقت اسیر ودربند عشق نمیشم واونو ازتو گدایی نمی کنم.


romangram.com | @romangram_com