#سایه_پارت_559

از طنین گرم ومهربان صدای آرمین روح به کالبدش دمیده شد وجانی تازه گرفت، بی اختیارگلدان از دستش افتاد . از جابرخاست وبه طرفش دوید وبه طورغریزی وزیر فشار ترس خود را درآغوشش انداخت.این مرد قهرمانش بود،تنها حامی وپشتیبانش ،کسی که نمیخواست ونمیتوانست به او آسیب برساند

آرمین بازوهایش رابه دورکمرش حلقه کرد واوراتنک در آغوش فشرد .به مانند کودکی بی پناه درآغوش گرم آرمین از ترس به خود می لرزید ،سرش را درسینه اش فرو کرد وباشدت گریست.تنها یک واژه در ذهن آشفته آرمین میچرخید این دخترک بینوا حقش این زندگی نیست .بی اراد با قلبی آکنده ازغم برای آرامش خود لبش را روی موههای نرم سایه نهاد وبا محبت موهایش را غرق ب*و*سه کرد

گرمای لذت بخشی درتک تک تاروپود وجودش منتشر شد ،چقدر به این آغوش احتیاج داشت ودر آن احساس وابستگی وآرامش می کرد. حصار دستهایش راتنک تر کرد وباتمام قدرت اورا به خود فشرد ودرحالی که موههای نرمش را نوازش می کرد آرام در گوشش زمزمه کرد:

- آروم باش عزیزدلم ! ،آروم .......من به هیچ کسی اجازه نمی دم اذیتت کنه !

از این حرف آرمین کمی آرام شد .آرمین اورا از آغوشش بیرون کشید ودر حالی که با محبت برای حمایتش بازوی خود رابه دورکمرش حلقه میکرداو را باخود به طرف مبلها برد وروی اولین مبل نشاند وگفت:

-اینجا بشین تا برات یه آب قند بیارم

هنوز قدمی برنداشته بود که هراسان مچ دستش را با هردودست محکم گرفت وگفت:

-نه نه .....من هیچی نمی خوام ،خواهش می کنم فقط پیشم بمون وتنهام نذار

بالبخند دلپذیری گفت:

-از ترس گلوت خشک شده ،می ترسم فشارت افتاده باشه.

سریع وارد آشپز خانه شدوبالیوانی پراز آب قند کنارش نشست وگفت:

-سعی کن همه رو بخوری

بعد از خوردن آب قند کمی که حالش بهتر شده بود روبه آرمین گفت:

-نفهمیدی صداها از چین؟

-چرا !سیم کشی های ساختمون اتصالی کرده وچند نفر توی آسانسورها گیرکردن.

- بیچارها!

-چون عجله داشتم سریعتر بیام پیش تو نپرسیدم برقها چه جوری اتصالی کردن اگه توبهتری برم بپرسم جریان چیه !

سریع دستش رامحکم گرفت وگفت:

-منم همرات میام ،خواهش می کنم منو اینجا تنها نذار.

-باشه عزیزم،آروم باش اصلا هیجا نمی رم و همینجا پیش تو می مونم.

باصدای زنگ تلفن همراهش نگاهی به صفحه اش انداخت آرتین بود که نگران حال سایه بود خیلی کوتاه گفت:


romangram.com | @romangram_com