#سایه_پارت_550
-اون فقط همکلاسی منه
- یه همکلاسی عاشق ودلخسته !
-احساسات اون ربطی به من نداره
-وقتی نداره ،پس جریان این 4سال خاطره چیه ؟
-من نمی فهمم ،و برامم مهم نیست که بفهمم
-برا تو هیچ چیزی مهم نیست ،چون دنیات فقط ختم میشه به خودت وخانوادت !،...........اما برای من مهمه چون به زندگیم ربط داره ،زندگی که تو با پا گذاشتنت ، زیر وروش کردی
پوزخندی زد و اضافه کرد :
-این پسره بیچاره هم حتما خام حرفهای قشنگ توشده ،حتما به اونم گفتی که زندگی ما یه سریال ملو درام خانوادگیه . تو مایه های رسم ورسومات قدیمی که خیلی زود پلانهای آخرش کلید می خوره وبرا همیشه تموم میشه
نفس عمیقی کشید وادامه داد
-آره حتما بهش گفتی که باید چند ماه دیگه صبر کنه تا صحنه های آخر این نمایش مسخره برای همیشه تموم بشه واز دست من خلاص بشی
با ناباوری وچشمانی حیران به او می نگریست .آرمین عصبی دستی میان موههایش کشید ودوباره گفت :
-حالا مطمئن شدم که به خاطر این پسره بوده که اصرار داشتی ازدواجمون مخفی بمونه !
از اینهمه گستاخی آرمین احساس خفگی می کرد ،چطور می توانست اینهمه بی منطق و بی انصاف باشد که همه دنیا را فقط از دریچه نگاه خودش ببیند .آرمین از سکوت او عصبانی تر شدوفریاد کشید
-لعنتی !چرا هیچی نمی گی !چرا نمی گی این پسره اینقدر برات مهمه که حاضری به خاطرش حتی آینده ات و نابود کنی
دیگر تحمل توهینها وتکرویهایش را نداشت حس کرد اگر جواب گستاخی هایش را ندهد یک عمر پشیمان خواهد بود پس با تنفری عمیق و لحنی خسته گفت :
-قصد نداری این خزوعلات و تموم کنی ،تا کی می خوای با این افکار مسموم هم خودت وهم منو آزار بدی ،به خدا دیگه خسته شدم !.....از اینهمه حقارت وپستی خسته شدم !،......از اینکه اینهمه بهم تهمت افترا می زنی خسته شدم !.........
لحظه ای ساکت شد وسپس ببا قاطعیت ادامه داد
-فراموش کردی که تو اصلا اجازه اینو که توی زندگیم دخالت کنی وآزارم بدی ونداری
پوزخند غلیظی زد وگفت :
-چرا ،که بذارم هر غلطی می خوای بکنی وبقیه به ریشم بخندن !
عاجزانه نالید :
romangram.com | @romangram_com